چشم تو چو دریای بیپایان است هر دل که در آن فتاد، حیران است گر طالع من به دست تو افتاد این بند، همان رهایی جان است
از من فرار نکن، من مردِ سرنوشت توام از من رها نمیشوی، خدا مرا برای تو فرستاده یک بار از گوشهایت ظاهر میشوم یک بار دیگر از فیروزه انگشترت، و هنگامی که تابستان بیاید همانند ماهیان در دریای چشمانت شنا خواهم کرد...