مرهم تیغ تغافل خون خود را خوردن است بخیه این زخم، دندان بر جگر افشردن است باده انگور کافی نیست مخمور مرا چاره من باغ را بر یکدگر افشردن است از سبکباری گرانجانان دنیا غافلند ورنه ذوق باختن بسیار بیش از بردن است لنگری چون بحر پیدا کن که روشن...