چقدر زندڪَی شیرین می شد اڪَر این چرخ ڪَردون فلڪ ، در وراے تقدیر بہ ساز من و تو می چرخید ، ڪاش این تویی کہ در منی تنها یڪ رویا نبود کہ اڪَر بہ واقعیت می پیوست آسمان و زمین بہ عشقمان غبطہ می خوردند آن چنان در منی...
نشد برای عشقمان برای این دیوانه ات سفر کنی نشد یه بار به حال من به حال این ویرانه ات نظر کنی نشد بیایی عاقبت نشد برای عاشقت خطر کنی نشد به وقت رفتنت مرا هم از نبودنت خبر کنی آرام آرام نشستی در دل من ای آشنا آرام آرام...