خیالت_ قبله_ صلات_ من است
ثریا سلطانزاده نویسنده و کمی شاعر مدرس آشپزی
تو مخدری هستی به نام عشق
پر از تسکینی و التیام
رفو میکنی جراحت کهنه احساسم را
و با تو حس میکنم در تله کابین
زمان مسافر خوشبختم
انگار با تو دلتنگی معنا ندارد
و تو پاد زهر تمام سموم آفاتی
باشی هستم ،آبادم ،آزادم ،پر از نشاطم
تو برایم...
و آغاز نمودم روزی دوباره را بی تو
درد کشیدم ،زجر کشیدم اما تو رو ندیدم ،و به ناچار راهی کوچه ی خاطرات شدم با همان آهنگی که دوست داشتی با خاطره هامان گام برداشتم
از پشت پنجره چشمانم تو را در دور دستها نگریستم ،برایت دست تکان دادم ،اشک...
چه زیباست وقتی حضور کسی تمام نداشته هایت را از یاد آدم میبرد و نگاهش خا نه ای میشود برای تمام خستگی های جهان
و تو به تنهایی، جهان منی..!
میخواهمت
که خواستنی تر ز هر کسی؛
کو واژهای
که سادهتر از این بیان کنم . . .
دلم بهانه ات را می گیرد..
و به وقت دلتنگی
پای دلم پیش اشعارم گیر ست
هر وقت سری به خط خطی های خود می زنم آشوب را میان سکوت واژه ها
احساس میکنم
بلوایی ست خفته در چیدمان جملاتم
که مرا به ستیز با افکارم میکشاند
آنسوی شعر تو...
گاهے حس مےکنم خودم را گم کردهام؛ انگار
خستگے روے تمام روزهایم سایہ انداختہ.
چیزهایـے کہ روزے قلبم را گرم مےکردند، حالا
فقط خاطرهاے دورند. دیگر چیزے درونم نمانده،
جز سکوتے کہ نمےدانم مرحم است یا زخم..
تُ بدونِ مَن ؛
مَرا ڪم دارے !
مَن ولے بے تو ؛
جَهانم خالیستْ ... !
تو همه بود و نبود واژه های بی پایان احساس منی در رج به رج زندگی ام
شعر بهانه است جانا
تا " تو " را
بی دلیل
میان واژه ها
در آغوش بگیرم...
تـــــــو
قدم رنجه ڪن اے
عشق خیالت راحت جاے
تــــــــــــــــــو،تُوے دلم
تا به ابد پابرجاست
تو فراموشم نخواهی کرد جانا، تا ابد
ردپای چشمهایم بر دلت جا مانده است
اگر عشق نبود تو را نمی شناختم و اگر تو نبودی عشق را نمی شناختم.
میانِ مرگی ، به نامِ دلتنگی ، نفس می کشم.
تو انعکاس نور در جام بلور قلب منی.
گفته بودم تماشای تو بهار را به ویرانه ی من می آورد ؟
آن روز خواهد آمد آن روزِ مقدس که فراموشی
و شادی همچون عسل غلیظ در کام انسان غمزده آب شود و شکوفههای جوان و رنگارنگِ بهار، بر تمامیِ زمین خشک و تشنه بپراکند.
چو رقاصه قاصدکی در لبخند باد
بلور سایه ای از بغض خفته یک فریاد
صاعقه ای پژمان کرده تن گلبرگ
نقطه اغارین شرح سوز ناک تگرگ
قافله ای شب رو زیر نور مهتاب
چهره ای اراسته لیک در پس نقاب
بید لرزانی دستخوش پوز خند طوفان
حکایتی نانوشته از شیطنت...
همچون رقص قاصدک همواره در لبخند باد
یا بلور سایه ای با بغض خفته بیم و داد
کرده پژمان صاعقه در جسم گلبرگی کنون
نقطه آغاز شرح یک تگرگی دل زخون
کاروانی شب رو ای دل زیر نور ماهتاب
چهره ای آراسته اندر پس و زیر نقاب
بید لرزان دستخوش...
تو را میپرستمت نه چون مصریان سنگ را
میپرستمت نه چون یکتا پرستان خدای
معبود ویگانه را ..
میپرستمت تا اولین وآخرین پیامبری باشم ک اعجازش بوسه بر گونه های خداوندگار خود می باشد ..
میپرستمت خدای کوچکِ قلب عاشقم
میپرستمت بعشق..
قلب من خانه ے عشق اسٺ
وتو مهمان منـ ے
چشـم من روشـن ازاسمٺ شـده
چشمان منـ ے
حرفهایـت شــــده
آرامش هـر روز و شبـم
همچو پروانه ے عشقـ ے و
تو در جان منـ ے
ﺍﮔﺮ ﮐﻠﯿﺪ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻗﻔﻠﺶ ﻧﮑﻦ
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺧﺮﺩﺵ ﻧﮑﻦ
ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ ، ﺭﻫﺎﯾﺶ ﻧﮑﻦ
ﻋﺎﺷﻖ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﺎﺵ
ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ
ﺍﺯ ﺗﻨﻔﺮ ، ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﺎﺵ
ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ، ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯ
ﺑﺎ ﺁﺷﺘﯽ ، ﺁﺷﺘﯽ ﮐﻦ
ﺍﺯ ﺟﺪﺍﯾﯽ ،...
شکوهِ سڪوت را به ارزانیِ کلام مفروش!
در دنیای پر از شلوغی و سر و صدایم نبودن وجود تو غوغا میکند قلبم بی قرار و بی صبری میکند.
ای کاش بودی و تمام افکارم را درک میکردی و سکوت را هم می فهمیدی ک چقدر دوستت دارم وقتی به آسمان نگاه می کنم، ستاره ها را می...