متن اشعار داود مهرجو
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار داود مهرجو
امشب همه دلها به وجد آمد و جان شد
در خانه و میخانه پر از مهر و کیان شد
تو آمدی و نوری به دلها همه تابید
بیچاره دل من که در آن فصل خزان شد
تو که دنیا و دل از من ربودی
در این دنیا چرا همدل نبودی
صدایم کن
صدایم کن زِ دل جانا ،که با یاد تو درگیر است
سبکبالم بکن یک شب ،جهانم بی تو تقدیر است
اگر بی من گمان داری دلم جای دگر گیر است
به قلبت شک بکن بی شک،دلم از هر کسی سیر است
در اینجا بی خبر از تو دلم...
به گریه گفتمش باری بگو از من تو بیزاری
بگفت در حین دلداری، زمانه بی وفاست آری