متن اشعار فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار فاتح
این لحظهها که هستم و داری به دستِ من
کاری بکن که عشقِ تو جوید مرا زِ تن
این مرگ،
مرگِ معمولی نبود
من در آغوشِ بوسهی تو
از نو متولد شدم
جانم را گرفتی
اما شکایتی نیست
چون در کنارِ تو
مرگ هم بوی زندگی میدهد
مرگ اگر اینقدر شیرین باشد
من باز هم
همان راه را میروم
کنارِ لبانِ تو
چه لطفی است در نگاهِ تو
که جان را میبرد؟
بگذر و بگذار
این پروانهی دل
در شعلهی عشقِ تو بسوزد و بمیرد
کاش میشد
حسرتِ این گذشتنِ تو
به دلم نماند
بگذر و جانم را بگیر
چه آرزوی قشنگی!
اگر قرار است بمیرم
به دستِ عشقِ تو باشد
همان بهتر که بمیرم
اگر گذشتنِ تو
مرا به کامِ مرگ کشاند
بگذر عزیزم
بگذار در عبورِ تو جان دهم
پروانهوار دورِ تو چرخیدهام مدام
با اینکه سوختم، ز هوای تو دل نکندم
هر زخم اگر ز دستِ تو باشد عزیزتر
من از نگاهِ تلخِ تو هم باز دلخوشم
از سوختن کنارِ تو ترسی به دل نماند
وقتی تمامِ جانِ من از بودنِ تو پُر است
گفتم مگر ز آتشِ عشقت رها شوم
دیدم بدون شعلهی تو، سرد و بیکسم
دل را شکایتی ز غمِ عشقِ تو نیست
من با همین عذابِ شیرین، خوشم هنوز
جهان
اگرچه پر از هیاهوست
من
باز هم آرام میشوم
با فکرِ تو
تو میرسی
و خستگیِ دل
از یاد میرود
چون صبحی که
به نامِ تو آغاز میشود
عشق یعنی که تو باشی و جهان کم باشد
دردیست این، که شفا هست و در درمانها نیست
عشق رازیست که با گریه شکوفا میشود
میوهای هست شبیهش، ولی در باغها نیست
عشق یعنی نفسی گرمتر از آتش و آه
حرفی از جنس سکوت است که در لبها نیست
عشق را هرچه نوشتم، به خودم برگشتم
نامی از توست که در حوصلهی دنیا نیست
عشق نوریست که از مرزِ تماشا رد شد
چیزی از جنسِ خدا بود، ولی پیدا نیست
عشق دریاییست پنهان، که به یک موج عیان
رازهاییست که جز در تپش جانِ تو، جایی نیست
تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصله ما هنوز یک قدم است
نه کوهِ راه میان است و نه شبِ بیچراغ
تمامِ قصه همین است: دلَت به همقدم است
من ایستادهام اینسو، تو آنسویِ تردید
میانِ ما فقط اندک تکانِ عزم است...