متن اشعار فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار فاتح
جهان
اگرچه پر از هیاهوست
من
باز هم آرام میشوم
با فکرِ تو
تو میرسی
و خستگیِ دل
از یاد میرود
چون صبحی که
به نامِ تو آغاز میشود
عشق یعنی که تو باشی و جهان کم باشد
دردیست این، که شفا هست و در درمانها نیست
عشق رازیست که با گریه شکوفا میشود
میوهای هست شبیهش، ولی در باغها نیست
عشق یعنی نفسی گرمتر از آتش و آه
حرفی از جنس سکوت است که در لبها نیست
عشق را هرچه نوشتم، به خودم برگشتم
نامی از توست که در حوصلهی دنیا نیست
عشق نوریست که از مرزِ تماشا رد شد
چیزی از جنسِ خدا بود، ولی پیدا نیست
عشق دریاییست پنهان، که به یک موج عیان
رازهاییست که جز در تپش جانِ تو، جایی نیست
تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصله ما هنوز یک قدم است
نه کوهِ راه میان است و نه شبِ بیچراغ
تمامِ قصه همین است: دلَت به همقدم است
من ایستادهام اینسو، تو آنسویِ تردید
میانِ ما فقط اندک تکانِ عزم است...
و من
تمامِ عمرم
میانِ «بودنت» و «نبودنت»
رفتوآمد کردم؛
نه آنقدر نزدیک
که دستم به تو برسد،
نه آنقدر دور
که دلتنگی
دست از سرِ واژههایم بردارد.
اگر روزی پرسیدند
چرا شعرهایت
بوی اندوه میدهد،
بگو
...
نوشتی که جان، در پیِ آن مِی است،
که از جامِ تو، رقصِ جِهان، در پیِ ماست.
بِشوی از غبار، این مِهرِ نابی را،
که از طاقِ کلامت، به آسمان میرسد!
چو خواندم سلامی که از جان برآمد
به نام و به هرآنچه در ذات داری
نگاهت شرابی که در جامِ شعر است
به زلفِ سیاهِ غزلسازِ کاری
دلِ من نه تنها، دلِ هر که خواند
شد آرامِ جان، با وفایِ نگاری
ز چشمِ سخن، سیلِ اشکی چکیدهست
همان اشکِ شوقی...
چشمها در پیِ آن جلوهیِ بیمانند،
در تماشایِ تو، گشتند همانداخت و بیمانند.
گرچه عالم به تماشایِ تو، چشم دوخته،
من که در چشمِ تو، گم گشتهام، بیصدا و بیماند.
بگذر از این همه دنیا، که جهان تنگ است،
در نگاهِ تو، هر آنچه که بود، رنگ است.
گرچه چشمِ جهان، در پیِ تو میدود،
گره خورد به چشمت، تمامِ پنگ است!
چندان نشینم در کشتیِ عشقت، ای نگار
تا مرا یا وصل باشد، یا نصیب از قهر، یار
یا رسد دستم به ساحلهای آرامِ وصال
یا چو موجِ بیقراری، گم شوم در شامِ تار
گرچه طوفان میزند هر دم به جانِ خستهام
خوشتر آن طوفان که دارد بوی گیسویِ بهار
من...
«بزن بر موج، که میداند تو را،
که دریا، از دلِ طوفان، پدید میآید!»
«نمان، که تکیهگاهِ جانِ من باشی،
اما نه آنسان که زنجیرِ پایی بر زمین باشی؛
کمی بمان، تا با رقصِ رفتنت،
دانم که از ترازویِ جهان، کجاست این تنهایی...»
چنان غمت به دلِ خستهام قلم انداخت،
که نقشِ روح من از هر نظر، عدم انداخت.
نه عقل ماند مرا، نه قرار، نه آرامش،
نسیمِ یادِ تو جان را به پیچوخم انداخت.
به شوقِ دیدنِ آن چشمِ روشنت، ای عشق،
هزار پنجره بر شامِ تیرِ غم انداخت.
...
چنان شکسته شدم زیرِ سایهی فراموشی،
که جز سکوت نمانَد، زِ من نشانِ خاموشی.
به شوقِ نامِ تو شب را هزار بار نوشیدم،
ولی ندانستی این درد را تو، همخوشی؟
اگر گذر کنی از من، شبی، به بیخبری،
نگاهِ سردت بسوزد مرا چو آتشی.
من آن کسم...
گفتا که رهایت کنم از بندِ نگاهم؟
گفتم که مکن، ای همهی دار و ندارم
چون دست به جانم زد و پرسید چه خواهم
گفتم: تو بمان… من به همین زندهام، یارم
گفتا که اگر دور شوم از تو چه گردد؟
گفتم که نفس میرود از سینه، نبارم...
چشمِ من خیره به راه است، مگر میآیی؟
بی تو هر منظره، وهمی است که از دل خایی
گوشِ من منتظرِ لحنِ تو، ای جانِ جهان
قصهیِ عشق، به جز نامِ تو، گویا نایی!
نبضِ این ثانیهها، از دمِ تو میگیرد
ورنه این رفته شمار از چه صدا مییابی؟
هر...
جان میگیرد از تو، در تو نفس مییابد
چون بیتو نفس هم در سینه نمیماند
غزلها خواندهام، اما در این میان،
دو چشمِ تو، بهترینِ شعرم شد.