متن المیرا پناهی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات المیرا پناهی
ت بوسه بر لب سوخته بزن
گر سوختی خاموش کردنش با من….
نویسنده:سرکارخانم المیرا پناهی درین کبود
خدایا به همه عشق دادی به ما امید
عشقی که امید نباشد را نمیخواهم….
زندگی بر عشق امید پابرجاست..
نویسنده:روانشناس المیراپناهی درین کبود
من وحشی را ،رام کرد غرور او……
نویسنده:المیراپناهی درین کبود
در غم فراق مادر گریستم باران
به احترام اشک هایم زانو زد….
چه غمی دارد فراق مادر باران را به زانو در آورد…..🌘
نویسنده و ،روانشناس:سرکارخانم المیراپناهی درین کبود
دلتنگی را با چه قلمی بنویسم تا پر رنگ تر شود بخوانی مرا
خسته ام از انتظار
….
نویسنده:سرکار خانم المیراپناهی درین کبود
شب شد خاطره هایت مرا به اغوش سردش کشید ….
پدرم جااانان🌘
نویسنده:خانم المیرا پناهی درین کبود
غرورم را در پی جااانان حراج کردم….،
بدنام شدن در پی او آرزوست…،،
نویسنده و،روانشناس :خانم المیرا پناهی درین کبود
بوسه باران میکنم
دل جانااانم را که بغض دارد در تمام شعرهایش
نویسنده:المیرا پناهی درین کبود
عطر تنت بوی مرا طلب میکند
……
نویسنده:المیرا پناهی درین کبود
در پاکی نگاهش نماز خواندم
و
در خماری چشمانش جان ب اغوشش دادم
-المیرا پناهی درین کبود نویسنده
کاش میدانستم در کدامین خاک قدم میگزاری تا آن خاک را سرمه کرده و به چشمانم بمالم …..
کاش میدانستم در کدامین هوا نفس میکشی تا همچون پرنده به سویت پرواز کنم….
کاش میدانستم به فکر کدامین خاطره هستی تا آن خاطره را برای خود یادآوری کنم….
کاش میدانستم قلبت...
به یوسف عزیز مصر
بگویید دگر نیاید …..
زلیخا دیدگانش بی فروغ شد ……
نویسنده:خانم المیرا پناهی درین کبود
دلتنگ که می شوم می نویسم …..
شاید به گوشش برسانند ظهور کند از عالم غیب .
اما من با نوشتن فقط گویی دلتنگ تر و تشته تر میشوم ….
ظهوررت
در چه سالیست …..
نویسنده:المیرا پناهی درین کبود
بوی بهار می آید
المیرا پناهی درین کبود
اصالت را باید از شیر آموخت
همه رو خورد
همه رو زد
به جز حیوان آبستن را
گفت او مادر است
گرگ در کنارش زانو زد گفت سلطان جنگل بودن حلالت باشد درس بزرگی به ما آموختی زور و بازویت را داشتم اما شعور و دانایی را از تو آموختم...
انسان بی دانش تعریف از خود می کند
شخصی چون ابوعلی سینا فیلسوف و دکترای فلسفه و طبیب هزاران کتاب نوشت و در آخر چنین گفت :
به آنجا رسید دانش من که دانستم همی نادانم
نویسنده:المیراپناهی درین کبود
از گرگی پرسیدند دل رحم بودن را از که آموختی به آن گوسفند آبستن حمله نکردی؟
گفت از انسانی آموختم که برای دزدی رفته بود دید طرف چیزی ندارد ببرد نصف دارایی خود را به او بخشید ،رابین هود
کل دارایی اون گوسفند :بچه ی داخل شکمش بود .انصاف بود...
داستان شیطان را شنیده ای؟
اولش ……. آخرش ……….
طمع بست است
نویسنده اموزنده :سرکار خانم المیراپناهی درین کبود