مرتبط با علم روانشناسی/نویسنده/داستان نویس
پناهی درین کبود/دلنوشته/متن الهی/سخنان اموزنده/ کپشن نویس/بیو خاص/
بر تنش میکند
پیراهن انتظار را
و میدوزد رشتهی امید را
به دستان جاده
پنجره
سینه ش را
میلرزاند
به واژهی دلتنگی و
در سایهی خیال
فاصله ها را
به جان میکشد
بقچهی خاطرات باز مانده است
اکنون
آسمان بغضش میترکد
چه سخت مینوازد
قاب عکسِ یادگاری
آهنگ جدایی را...
میچکد عطر دلتنگی
از چشمان ابری باران
روی درخت چنار قدیمی
در حالی
که می نوشم
جوشیده قهوه ی تلخ فاصله را
بغضم میترکد
با قاب عکس یادگاری کودکی
که مرا نگاه میکند و
عبوس
به آینده ام مینگرد
پسرم/ جان دلم
من /میسوزم
از رنج زمانه ای
که تو را
از این دنیا دور کرده است
ذره ذره آب میشوم
تا بکاهم
ذره ای /از غم های بیکران تو
بر بالینت مینشینم
تا مرهمی شوم
بر زخم های آزار دهنده ات
با نگاه نوازشگر دستانم و
زندگی ام...
زیر آفتاب پارکِ خاموش
دو نیمهٔ آرام نشسته اند
یکی
با استخوانهای بهنفس افتاده
دیگری
با لبخند زخمی
رو به آسمان
سکوتِ پلاکِ زنگخورده
صدایِ برگهای خشکِ پیادهرو و
نگاهِ بیصدایِ یک دنیا
که
در سادگی گم میشود
شاید
همنوایی میکند
با دلِ تنها
که از دردِ کهنهگی و
زمانِ...
یا رب بچرخان
این چرخ فلک را
دیگر زمین ت
جای ماندن نیست
گریخت آرزوهایم
نورت را بال پروازم کن و
محبوس جوانی ام
بازیچهی این روزگار
تنهایی هنوز رفیق شب های من است
ای دل نفرین نکن حتی زخمش را هم دوست دارم
از سیلی روزگار
به سایه ای تاریک
مبدل شدم
دنبال مهر خانه ای میگردم
که ترنم زندگی را
چون پتویی نرم
به دورم بپیچد
و روحم را
با نغمه های امید
آرامش دهد
و وجود عشق را
در طلوع زندگی ام
پخش کند
لب
لبِ تشنه ام
محتاج دریا نیست
تو را میخواهد
تا سیراب شود
از شیرینی لبانت
چشمان
چشمانت
قبله گاه من ست
میخانه روا نیست
وقتی مست میشوم
در خماری چشمانت
می نویسند رگ هایم
روی جداره های قلبت
جمله ی دوستت دارم را
تا هرگاه
من نباشم و
کسی ورود کرد
بخواند نام من را و
بشنود
باز هم
ریتم نفس های مرا
حریق بازوان ت
را تنگ تر کن
تا در آغوش گرم ت
آرام گیرم
حال مرا کسی داند که از خانه خویش دور است
اشنای امروز شما خاطرات دیروز من است
امان از اشکی که حرف ها دارد
از سیلی روزگار
به سایه ای تاریک
مبدل شدم
دنبال مهر خانه ای میگردم
که ترنم زندگی را
چون پتویی نرم
به دورم بپیچد
و روحم را
با نغمه های امید
آرامش دهد
و وجود عشق را
در طلوع زندگی ام
پخش کند
ترسم تا زمان آمدنت در اغوش خاک ارام گیرم
سوختن مرا دیدی سوزان تر شدی
من تشنه ی شعرم با غزلی مرا سیراب کن
هوای دلم ابری ست
در این باران پاییزی
کوچهها غرق سکوت
اما قلبم
با ضرباهنگ تندش
سینه ام را
از جا میکند
غزل خداحافظی را
بدون مقدمه سروده شد
بغضِ آسمان شکست و
باران گوشزد کرد
که پاییز فصل جدایی هاست و
نام خیابانش
چیزی نیست بجز تنهایی
این جهان
تلخ تر
از قهوهی ترک
تو
به آواز دلت
شیرین کن
پاییز باشد و باران
تو نباشی
ب چه کار آید
پاییز
بهار آمد، دلم با یاد تو لبریزِ آواز است
نسیم از زلف تو سرمست و در جانم پر از راز است
چمن در عطر تو میسوزد از شوقِ تماشایت
جهان در چشم من بیتو، غمی سرد و دری باز است
تو با یک خنده آهسته، دلم را شعلهور کردی
نگاهت...
بگذار
میانِ حجمِ بازوانت
مچاله شوم
رسوخ کن
در استخوانم
میخواهم
لبانت
مشامم را
عطر اگین کند