متن المیرا پناهی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات المیرا پناهی
میچکد عطر دلتنگی
از چشمان ابری باران
روی درخت چنار قدیمی
در حالی
که می نوشم
جوشیده قهوه ی تلخ فاصله را
بغضم میترکد
با قاب عکس یادگاری کودکی
که مرا نگاه میکند و
عبوس
به آینده ام مینگرد
پسرم/ جان دلم
من /میسوزم
از رنج زمانه ای
که تو را
از این دنیا دور کرده است
ذره ذره آب میشوم
تا بکاهم
ذره ای /از غم های بیکران تو
بر بالینت مینشینم
تا مرهمی شوم
بر زخم های آزار دهنده ات
با نگاه نوازشگر دستانم و
زندگی ام...
لب
لبِ تشنه ام
محتاج دریا نیست
تو را میخواهد
تا سیراب شود
از شیرینی لبانت
می نویسند رگ هایم
روی جداره های قلبت
جمله ی دوستت دارم را
تا هرگاه
من نباشم و
کسی ورود کرد
بخواند نام من را و
بشنود
باز هم
ریتم نفس های مرا
حریق بازوان ت
را تنگ تر کن
تا در آغوش گرم ت
آرام گیرم
حال مرا کسی داند که از خانه خویش دور است
اشنای امروز شما خاطرات دیروز من است
امان از اشکی که حرف ها دارد
از سیلی روزگار
به سایه ای تاریک
مبدل شدم
دنبال مهر خانه ای میگردم
که ترنم زندگی را
چون پتویی نرم
به دورم بپیچد
و روحم را
با نغمه های امید
آرامش دهد
و وجود عشق را
در طلوع زندگی ام
پخش کند
ترسم تا زمان آمدنت در اغوش خاک ارام گیرم
بهار آمد، دلم با یاد تو لبریزِ آواز است
نسیم از زلف تو سرمست و در جانم پر از راز است
چمن در عطر تو میسوزد از شوقِ تماشایت
جهان در چشم من بیتو، غمی سرد و دری باز است
تو با یک خنده آهسته، دلم را شعلهور کردی
نگاهت...
ارغوان جان
سایه را
دیدی
سلام مرا برسان
دیگر هیچ شعری
به رنگ ارغوان نیست
غروب چشمان ت
می کارد درد را
در حوالی قلبم
روی سینه م بگذار دست ت را
تا درمان شود
بیپناهی م مادر
گـ؋ـتم انگشتان בستت تاول زـבـہ ،پر از زخم است ..
چرا בم از בرـב פּ سوزش نمیزنی؟
خنـבیـב פּ گـ؋ـت בرـב زنـבگے بیشتر مے سوزانـב בگر جانے براے ـבم زـבن سوزش בستم نـבارم …
گـ؋ـتم یعنے چـہ ؟
گـ؋ـت:
ـבرـב פּ زخم زنـבگے قلبم را مے سوزانـב
בگر حوصلـہ و...
هرگاه به اسمان خیره می شوم
اسمان مرا به اغوش خویش فرا می خواند
روی پیراهن بلند سفید ابری اش دراز به دراز پهن می شوم اسوده غلطی میزنم دستانم را زیر دستانم می گذارم اسوده سوت می زنم
بلند بلند می خندم ..
و ارام ارام در رویای زیبایم...
گفتمش بی تو چه بایدکرد
تاری از زلف سیاهش را داد
گفتمش مونس شب هایم تویی
از دور نگاه سردو بی مهرش را داد
به همه بوسه ای داد و به من از دور دستی تکان دادو خاطرات تلخش را داد
گفتمش می نشینم همه عمرم را ب انتظار
رفت...
༺ ـבلم می سوزد برای دخترانی که در قمار زنـבگیم باخت را قبول می کنند..
انتخاب می شوند و قـבرت انتخاب نـבارند..
ـבرב قمار این است בر اوج یک عمر حسرت..
ـבختر בر طو؋ـاט زنـבگے نلرز،بلکـہ همچوט کوـہ استوار باش تو از جنس خاکے نـہ باב
طو؋ـاט زوב گذر است..
زنـבگے בر ساختن جریاט בارב نـہ בر ویراט شـבט ..
➷➷➷➷➷ בرב بے בرماט را هیچ طبیبی درمان نکرد ..
شاعرے سراغ בارین با شعر בرماט کنـב ،
این בرב بے בرماט را .
╰⊱♥⊱╮ღ꧁ گر گـ؋ـتمت نیست مرامے בر ؋ـلک
چوט چرخ ؋ـلک این گونـہ است
ـ؋ـرهاב بـہ عشق یار آمـב و
بے یار ر؋ـت از این ؋ـلک
▀▄▀▄▀▄ بیا کـہ عمرم بـہ انتظارت نشستـہ است..
هر چنـב آینـבـہ باز بے ثمر باشـב..
ما را از آتش جهنم نترسانیـב
ما با زخم از ر؋ـیق آتش گر؋ـتیم ..
جهنم بـבتر از نمک ریختن روے زخم ڪ نیست..