شیبه بغض نوزادی که ساعت هاست می گرید پر از حرفم...کسی اما زبانم را نمی فهمد
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار تا دست خداحافظیاش را بفشارم
بغض یعنی: دردی هایی که رسیدن.. به گلوت...
در تمام طول تاریکی ماه در مهتابی شعله کشید ماه دل تنهای شب خود بود داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید
باران که می بارد دلم برایت تنگت تر می شود... راه می افتم، بدون چتر، من بغض می کنم، آسمان گریه می کند !
هرگز نمی توانی سن یک زن را از او بپرسی چرا که او هم نمی داند سنش با شبهایی که بغض کرده و گریسته چقدر است...
برای تو دوست خوبم : برای تو مینویسم با تمام وجودم ؛ امروز برایت از آسمان وابرها میخواهم بگویم میدانم تو هم گاهی دلت می گیرد وغمی قلبت را فشار میدهد بغض راه گلویت را می بندد و شرم مانع از گریستن ات می شود ؛ ودنبال آرامش هستی تا...