ای ماه صنم؛ شب گذری بر دل ما کن...
این خانه لبریز تو شد،شیرین بیان،حلوای تر️ شاعر: صالح اعلا با_صدای:_ زند وکیلی
ز بیقراری ما فارغ است خاطر یار...
مشکلْ خیال روی تو از دل به در شود ای
نبودنت همیشه اینجاست ، برعکس تو....
بنشین که تو را نیست کسی یارتر از من..
چون هم نفسی کنم تمنا ، بر آینه چشم برگمارم
ظاهرا چشم شما میل به کشتن دارد ....
ای رفته کم کم از دل و جان، ناگهان بیا...
گَهی بر سر، گَهی بر دل، گَهی بر دیده جا دارد...️
حس کردنی ست قصه ی عشقم نه گفتنی...
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی...
چون تو دارم، همه دارم؛ دگرم هیچ نباید
جز یاد تو در تصورم نیست...
منم کز بی کسی مکتوبِ خود بر باد می بندم.. . بهارلو
یک بوسه ندارد به گمانم که گناهی..
جز عشق گناهی نیست در نامه ی اعمالم..
افسوس که آسودگی اندر دو جهان نیست...
و آن شب که بی تو باشم جانم ز تن برآید.
همچنان در آتش مهر تو سوزانم..
مگر نه هیمه ی عشقم ؟ مرا بسوزانید
اهل دردی که زبان دلِ من داند، نیست...
با زندگی خوشم، که بمیرم برای تو..️