دلِ شبها بود گنجینه ی اسرار ، عاشق را...
هیچ می گویی اسیری داشتم حالش چه شد
دستی که به دست من بپیوندد، نیست ...
با عشق، قرار در نگنجد...
عزیزِ مصر گردد هرکه در غربت وطن گیرد...
دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم...
غیر آغوش تو هر کجا کا میروم ولگردیست...
مکُش به تیغِ جدایی به هر بهانه مرا...
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم؟
دشنامِ تو خوش تر که ز بیگانه دعایی...
تو چه دانی که به جان لذت غم های تو چیست
تا به کی باشی و من پی به حضورت نبرم ؟
بشناس مرا حکایتی غمگینم
وآن دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
سفیدی های مو بیدار کی سازد سیه دل را.. .
گیرند همه روزه و من گیسویت... روی ماهت مبارک
نامه ی ما پاره کردن داشت گر خواندن نداشت...
بی تو نمی گوارد این جامِ باده ما را...
به بیرحمیّ یار دلستان خویش میسازم... استرابادی
موجِ تبسّمت پرِ پروازِ بوسه است...
روزی آید که دلم هیچ تمنا نکند ...
رمقی بیش نماندست گرفتار غمت را...
من کجا و جرات بوسیدن لب های تو کجا…
خودم اینجا، دلِ من پیش تو سرگردان است... _نظری