در گوشم چیزی بگو که دیگر هیچ نشنوم
تو همانی که به دیدار تو من بیمارم
تو را چه بنامم جز نفس که بود و نبود تو بود و نبود من است
آهندلی وگرنه غزلهای خویش را بر کوه سخت خواندم و بسیار گریه کرد
بی تو محتاج تر از تشنه به آبم امشب بده از دست لبت باده ی نابم امشب
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست
از خیال تو غوغاست در دلم
تو بخواه من برمی خیزم تا با تو ابدیتی بسازم
آن دیده که با مهر بسویم نگران بود دیدم که نهانی نظرش با دگران بود
تو همانی که همه درد مرا درمانی
تا تو را جای شد ای سرو روان در دل من هیچ کس مینپسندم که به جای تو بود
حسرت یعنی لب من در طلب بوسه ی تو
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی یادت بخیر ای یار فراموشکار من
کاش این زخم دل تنگ مرا لحظه ای، خواب تو درمان بکند
من همانم که تویی از همه عالم جانش
اما بهار من تویی من ننگرم در دیگری
گفته ام بارها و می گویم بی وجودش حیات مکروه است
پس می زند دلم هر که به جز تو را
در دل و جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش
دست به دست جز او می نسپارد دلم
تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم
غریبه است هر کس جز تو در حوالی من