مهر از تو توان برید هیهات اول دل برده باز پس ده
به خوابم گر نمی آیی مرا بی خواب خوابم کن
جای خلوتی می خواهم و صدای تو را که دائم بگوید دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم و من آرام بمیرم
هر کجا بروی مرا خواهی دید یک شب تمام شهر را دیوانه وار با خیالت قدم زده ام
من به یک صبح که با خنده اَت آغاز شود می اندیشم و به یک حبه ی قند که از کنج لبت بردارم کاش این صبح بیاید و اندیشه ی من رنگ رویا نشود
آغوش تو آرامش جان است
دوشت به خواب دیدم و گفتم خوش آمدی ای خوشترین خوش آمده بار دگر بیا
آنکه باز هم عاشق می شود دیوانه است من دیوانه باز عاشق تو شده ام
دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم
دلم را جز تو جانانی نمی بینم نمی بینم
دستت را به من بده قلبت را به من بده نامت را به من بگو حرفت را به من بگو مرا فریاد کن صدای من با صدای تو آشناست من ریشه های تو را دریافته ام
بی تو هر روز مرا ماهی و هر شب سالیست شب چنین روز چنان آه چه مشکل حالیست
اوار نکن با نگهت این دل ویرانه ما را
تو آسمان منی جز پناه آغوشت برای بال و پرم وسعت پریدن نیست
چشمم به هر کجاست تویی در مقابلم
آیا این شب است که باعث می شود من به تو فکر کنم ؟ یا من هستم که برای فکر کردن به تو انتظار شب را می کشم ؟
بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم می نشینم ، شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم
مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
یک جای کار می لنگد یا زنگ در خراب است یا گوشی تلفن وگرنه بعید می دانم تو فراموشم کرده باشی
روی به خاک می نهم گر تو هلاک می کنی
طریق وصل گشادی من آمدم تو رفتی
اصلا یادت هست که نیستم ؟
تا دل به هوای وصل جانان دادم لب بر لب او نهادم و جان دادم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم