متن جواد مهدی پور
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات جواد مهدی پور
بسمه تعالی
نمی گوید سخن وقتی که نادان نزدِ دانا هست
بشوید دست از جانش حباب آنجا که دریا هست
ز حیرت غرق در خواب ست هر چشمی که می بیند
به نادانی کند اقرار انسانی که دانا هست
شبی از شوقِ بال افشانیِ پروانه روشن شد
که عاشق در...
بسمه تعالی
در حادثه ها ، نخلِ تنومندِ زمانم
از هر که خورم سنگ ، بر او میوه فشانم
حیف ست در این گلشنِ سر سبز برویم
چشم از گل و آلاله چو شبنم نچرانم
این بادیه از کاهلی ام خار دمیده ست
با خار که همصحبتی گل نتوانم
لوحِ...
بسمه تعالی
حرفِ ناسنجیده وقتی از دهان بیرون رود
مثلِ تیری تند ، بیجا از کمان بیرون رود
جسمِ خامِ ما نخواهد پُخت در این خاکدان
از تنورِ سرد ممکن نیست نان بیرون رود
خاک ، وقتی جسمِ سوزان مرا بیرون کند
از خیالاتِ هُما هم ، استخوان بیرون رود...
بسمه تعالی
پیشِ اهلِ معرفت فرزانه باشی بهتر ست
نزدِ مستان از خرد بیگانه باشی بهتر ست
شیوه ی شوخِ عبور از کودکی ، سرگرمی است
تا به طفلان می رسی دیوانه باشی بهتر ست
رقص در بزمِ فنا ، پرواز تا اوجِ بقاست
دورِ شمع انجمن پروانه باشی بهترست...
بسمه تعالی
از دلِ ویرانه چون سیلاب باید کرد عبور
مثلِ برق از عالمِ اسباب ، باید کرد عبور
دولتِ بیدار را در خواب دیدن مشکل ست
چشم را باید گشود از خواب باید کرد عبور
شرطِ آزادی از این زندانِ تن ، سرگشتگی ست
تا به ساحل ، از...
بسمه تعالی
شبِ عید آمد و ساقی شرابِ نو مُهیّا کرد
دلِ افسرده ی ما را به یک پیمانه احیا کرد
خمار آلود در خمیازه پردازی ، خرامانیم
لبِ ما بست ساقی تا دهانِ شیشه را وا کرد
شبیهِ خضر از معماری عمرِ جاودان بخشید
معمایی که با یک جرعه...
بسمه تعالی
محو در آیینه شو ، همواره در اِنکار باش
پرده برداری کن از خود ، محوِ آن رُخسار باش
چون تهیدستی ست حرفِ پوچ مانند حباب
مُهرِ خاموشی بزن ، گنجینه ی اسرار باش
در خرابی هایِ تن تَردَست شو مانندِ سیل
پای دیوار یتیمان ، دست کم...
بسمه تعالی
زر پرستانی که دل را خالی از غم میکنند
زندگی را ، خانه ی تاریکِ ماتم می کنند
شرمسار از سر گذشتِ نارسای خود شوند
با تهیدستی در آخِر ، ترکِ عالم می کنند
دائم از شرمِ حضورِ ما ، دچارِ غیبت اند
روی خود را از نگاهِ...
بسمه تعالی
اهلِ دل را عشق ، روزی میکند بیمارِ خود
دل که شد بیمار ، آسان می کند انکارِ خود
پیشِ چشمِ آینه ، هر کس خود آرایی کند
مثلِ گل غلطد به خون از سرخیِ دستار خود
در قمارِ زندگی ، لب را به آبِ تیغ شست
آن...
بسمه تعالی
وقتی نگاهم می کنی ، آیینه ی بیزنگ باش
چون چشمِ شبنم در چمن با خار و گل یکرنگ باش
یکرنگیِ ظاهر ترا ، ایمن کند از هر گزند
در محفلِ دیوانگان همتای بی فرهنگ باش
جز دل نمی باشد مکان آن عشقِ عالمسوز را
خواهی در آغوشش...