جواد مهدی پور
دردسر ساز ست مستی از لبِ شیرین لبان مستیِ بی دردسر خواهی ، لبِ پیمانه باش
بسمه تعالی
چاره ای جز همّتِ پیـرانِ با تدبیر نیست
بی کمان ، بال و پرِ بالندگی بر تیر نیست
بیشتر آزارِ بدگوهر ، به نزدیکان رسد
جز نیامِ تنگ ، بیمِ زخم بر شمشیر نیست
با گرفتاری ، بهم در زندگی پیچیده ایم
آبِ جاری را رهایی از تمِ...
بسمه تعالی
ای آن که تو چون گوهر نایاب خصالی
در کنگره ی عرش ، علمدار کمالی
از منظر آیینه ، همان سروِ بلندی
در دایره ی عقل ، همان عشقِ مثالی
تو ، پنجره ای رو به نگاهِ ابدیت
من در پی یک روزنه ی رو به زوالی
حتی...
بسمه تعالی
زمین با ما ، زمان با ما ، خدای آسمان با ما ست
نه تنها غزه و لبنان که سرتاسر ، جهان با ما ست
نترسیم از شمارِ ناوهای پهن و غول آسا
بیا ای گاو وحشی سوی ما ، شیر ژیان با ما ست
نصیبت یک وجب...
شانه و آینه ..
بسمه تعالی
عشق را بازیچه ی دستِ هـوس کردن خطا ست
خودسرانه شاخه ی گل را هَرَس کردن خطا ست
در بیابانِ طلب ، پا بر رکابِ باد باش
گوشه گیری مثلِ ارباب هوس کردن خطا ست
راهِ دوری پیش رو داریم چون در زندگــی
چشم...
بسمه تعالی
زمین با ما ، زمان با ما ، خدای آسمان با ما ست
نه تنها غزه و لبنان که سرتاسر ، جهان با ما ست
نترسیم از شمارِ ناوها پهنِ غول آسا
بیا ای گاو وحشی سوی ما ، شیر ژیان با ما ست
نصیبت یک وجب از...
بسمه تعالی
پرده برداری کن ای دیوانه چون آیینه باش
پای کوبان عاقـلِ کاشانه چون آیینه باش
آن غبـار آلـوده را ، بیرونِ دل بگذار تـا
شسته روتر در درونِ خانه چون آیینه باش
زشت و زیبا و بلند و پست را در یک نظر
با نگاهِ مهر ، یک...
بسمه تعالی
جای انسان ، وقتی از القابِ شیطان می شویم
پشتِ صـورت های رنگـارنگ پنهان می شویم
در پسِ آیینـه ها هر کـار با خود می کنیم
روز محشر باز می بینیم و حیران می شویم
عشقِ هر کس در مرامِ ما به بد نامی کشد
از هوادارانِ آن...
بسمه تعالی
تا نپختی ، از تنـورِ خاکـدان بیرون نرو
دست خالی از خراباتِ جهان بیرون نرو
سایه ی اقبـال تو ، بر سر نمی افتد اگر
ای هُمـا در روزِ اَبر از آشیان بیرون نرو
پیشِ دَم سَردان زبان در کام کش ، خاموش باش
بی غلاف ای برگ...
بسمه تعالی
مثلِ خــامان ، چون نظر بر ماهتـاب انداختیم
تا سحر ، مشتِ نمک بر چشمِ خواب انداختیم
قلبِ روی اَندود را شستیم با آبِ طلا
نور بر آبِ روان ، چون ماهتاب انداختیم
چشم را بستیم بر سرچشمه ی آبِ حیات
تشنه لب ، خود را به دریای...
بسمه تعالی
دلِ درد آشنا از مِحنت هجران نمی ترسد
و صحرا از غبـارِ تیره ی طوفان نمی ترسد
از آبِ هیزمِ تر ، آتشِ سوزان خُرامان ست
دلِ ظالم از اشکِ چشمِ مظلومان نمی ترسد
خیانت یادِ محشر را برایت تلخ می دارد
چنانکه خود حساب از دفتر و...
بسمه تعالی
بس که در فصلِ خزان شد نقشِ گل پرپر چنان
باغبان بگذاشت از غم دستِ خود بر سر چنان
شبنمِ گستاخ می کوشد سحـر در بوستان
چشمِ خود را میکند از آبِ گُل ها تر چنان
صاف کردم سینه ی خود را به آهِ آتشین
تا نخواهم ذرّه...
بسمه تعالی
بر گلوی حق اگر پای خدنگ ست هنوز
صلح در مسلخِ بی رحمیِ جنگ ست هنوز
مادر آغشته به خون ، طفل در آغوش تفنگ
مِهر ، در غائله ی شیشه و سنگ ست هنوز
بر سرِ کوچه و بازار ، جنون می بارد
دامنِ سبزِ جهان ،...
سوره ی شقایق ..
بسمه تعالی
رسید مژده ، دوباره بهار می آید
شمیم یاسمن و عطر یار می آید
همیشه جامِ نگاهم پر از ترانه ی توست
به این بهانه ، مکـرّر بهار می آید
برای آمدنت رنجِ عشق کافی نیست
به پیشوازِ تو ، چون انتظار می آید...
غزال و غزل ..
بسمه تعالی
نوشته ای که بیا بیقرار هم باشیم
همیشه مهر بورزیم و یار هم باشیم
من و تو مست در آغوشِ هم شبیهِ دو قو
پر از خیالِ جنون ، بیقرارِ هم باشیم
فرازِ حیّ علی العشق را بخوانی تا
صفِ نمازِ رفاقت ، کنارِ...
دل ..
بسمه تعالی
به اعتبارِ غم ات خانه ی خدا شده دل
خدای غم تویی و کعبه ی صفا شده دل
در امتدادِ شب از ماه ، رو نگرداند
از آن زمان که به زلفِ تو مبتلا شده دل
غمِ کشاکشِ گردون حریف من نشود
چرا که خانه بدوش...
بسمه تعالی
عشق را از غمزه ی خونخوار می خواهم چنان
رحم از شمشیرِ آتشبار می خواهم چنان
نیست وحدت در کلام از اختلافِ کفر و دین
رشته ی تسبیح از زنّار می خواهم چنان
چون قلم ، با لوح های ساده می گویم سخن
صحبتِ دیوانگان ، بسیار می...
قانع ..
بسمه تعالی
تا توانی ، دستگیرِ ناتوان همواره باش
در میانِ حوضِ احسان مثلِ یک فوّاره باش
سنگ ، از دلجوییِ اطفال گوهر می شود
در حریمِ کودکان چون مُهره ی گهوراه باش
بسته ی رزقِ حلال ، آسان نمی آید به دست
روزی آماده می خواهی اگر...
تاراج ..
بسمه تعالی
دست باید شست روزی از سر و سامانِ خود
خرج کمتر کن برای زینتِ ایوانِ خود
ساده لوحی که برایش شهوت انگیز ست خواب
خصم را بیدار می سازد به قصدِ جانِ خود
از تغافل گُل زند بر رخنه ی زندانِ خویش
آن که می کوشد...
بسمه تعالی
زمانی ، کار انسان می شود شیطان پرستیدن
ندیدن ، می شود خُفّاش را اسبابِ شب دیدن
به غفلت نگذران ، تا دامنِ منزل به دست آری
دو چندان می شود راه از میانِ راه خوابیدن
بهارِ خنده هایت را ، شبیه غنچه پنهان کن
که شوید صورتِ...
رنج ..
بسمه تعالی
در گلستانی که مخمور ست گل از بوی خود
می کند چون شیشه در میخانه جست و جویِ خود
می تراود شکوه ی خونینِ دل بی اختیار
سخت باشد در گره چون نافه بستن بویِ خود
روز محشر نامه ی اعمالش از عصیان تهی ست
هر...
رجعت ..
بسمه تعالی
چون طلبکارِ حضورم ، لب به غیبت وا نکردم
عیب خود را دیدم و از دیگران پیدا نکردم
مُهرِ خاموشی زدم بر دور باشِ هرزه گویان
در امان تا باشم از زخمِ زبان ، لب وا نکردم
آبرویم را مُبدّل چون صدف کردم به گوهر
کاسه...
نامه ی اعمال ..
بسمه تعالی
بسته ام با دست هایِ ناتوانی ، بالِ خود
چون ندیدم حاصلی از قیدِ قیل و قالِ خود
بی نیاز از سایه ی بال هما شد دولتم
تا کشیدم از مناعت ، سر به زیر بالِ خود
کوته اندیشی که نفرستد به عُقبی توشه...