« زایش» خلئی ناگزیر و زیست واری نا به هنگام پرسشی پیوسته از این تناسخ تنگاتنگ در من و رعشه ی دردی از جراحت نابسوده ی خنجری چرکین این گونه است که من فریاد می کشم زخم در من نطفه می بندد و امیدی زاده می شود.
سقط کردند ریشه ها را در آسمان بوسه زدند برماه دردی در آبستن دیگر زایش اندیشه در طلوع انسانیت نسرین حسینی