متن زهرا شقانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زهرا شقانی
کانال نویسنده داستان
@DARCY_CHANNEL روبیکا
@DARCYY_CHANNEL تلگرام
قصه از اونجایی شروع شد که کتابای تست شیمی رو پخش کرده بودم رو میز و مثلاً داشتم درس میخوندم، ولی عملاً داشتم با خودم تمرین میکردم که چطوری وقتی آقای مرتضوی میاد سر کلاس یه جوری نگاش کنم که بفهمه من با...
جناب سروان من فقط رفته بودم ازش عطر بخرم
نمیدونم چیشد این دل صاحب مرده ما گرفتار چشاش شد..
آخه خودت چشاشو ببین آدم دلش میره براش..
سروان ملکی پرونده پسرک 21 ساله را روی زمین گذاشت و رو به من گفت: ببرش انفرادی برای امروز کافیه..
تا در انفرادی...
1۸ دی ماه ۱۴۰۴
اسمش نسترن بود.... هر روز صبح که از کوچهی باریک نرسیده به میدون انقلاب رد میشدم بوی شیرینیِ تازه پخش میشد تا ته خیابون....اون مغازهی کوچیکی که ویترینش پر از لطیفه و نون خامهای بود شده بود عادت هرروزم...
نه فقط واسه مزهی شیرینیها واسه لبخندش......
این داستان بر اساس واقعیت میباشد.
این داستان از طرف زهرا شقانی برای تموم عشقهای بیسرانجام…
برای دلدادگیهایی که هیچوقت «اشتباه» نبودن فقط «بهموقع» نبودن...
برای اونایی که هنوز بعدِ سالها با شنیدن یه اسم سکوت میکنن و لبخند تلخی میزنن...
گاهی قشنگترین عشقها همونا هستن که هیچوقت تموم نشدن…...
نویسنده زهرا شقانی
تنها کانال نویسنده در روبیکا:@DARCY_CHANNEL
اولین باری که سپهر رو دیدم، توی پادگان بود..
فکر نمیکردم اون پسر شیرازی با اون خندههای از ته دل، یه روز بشه رفیق فاب من... من محمد، بچهی مشهد، اونجا غریب بودم و سپهر با شیـطنتها و حرفهای شیرینش، زود منو...
نویسنده زهرا شقانی
تنها کانال نویسنده در روبیکا:@DARCY_CHANNEL
من از اون آدمایی بودم که همیشه ساکتتر از بچههای کلاس بودم، نه از اون ساکتهای منزوی، بیشتر از اونایی که همهچیز رو خوب میبینن و خوب یادشون میمونه.
یادمه سال دهم که وارد مدرسهی غیرانتفاعی جدید شدم، هنوز راهروها برام غریبه...
نویسنده زهرا شقانی
تنها کانال نویسنده در روبیکا:@DARCY_CHANNEL
من همیشه فکر میکردم آدم مستقل بودن یعنی پول درآوردن. یعنی اینکه یه روزی حقوق بگیرم و دیگه از بابا پول توجیبی نگیرم.
ولی راستش رو بخوای… تازه وقتی وارد رشته تجربی شدم فهمیدم مستقل بودن یه چیز خیلی عمیقتره.
منم مثل...