من از اون آدمایی بودم که...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های زهرا شقانی
- من از اون آدمایی بودم که...
نویسنده زهرا شقانی
تنها کانال نویسنده در روبیکا:@DARCY_CHANNEL
من از اون آدمایی بودم که همیشه ساکتتر از بچههای کلاس بودم، نه از اون ساکتهای منزوی، بیشتر از اونایی که همهچیز رو خوب میبینن و خوب یادشون میمونه.
یادمه سال دهم که وارد مدرسهی غیرانتفاعی جدید شدم، هنوز راهروها برام غریبه بودن... دیوارهای تمیز، کلاسهای مرتب، بچههایی که از قبل همدیگه رو میشناختن و صدای خندههای بلندشون توی فضای مدرسه میپیچید، همهچیز یه جور تازه و ناآشنا بود...
من از اول دبستان تا نهم، توی مدرسههای غیر دولتی درس خونده بودم، نه اینکه این خودش چیز خاصی باشه ها نه، ولی باعث شده بود به نظم، رقابت، و اون فشار همیشگیِ نمره و آزمون عادت کنم...
اما دبیرستان یه جور دیگه بود.
همهچیز جدیتر به نظر میرسید.
انگار از همون روز اول، همه میدونستن قراره سه سال آینده فقط یه چیز مهم باشه «کنکور»
کلاس دهم که شروع شد، کمکم با بچهها آشنا شدم...
بین همهشون، یه نفر بود که از بقیه بیشتر توی چشم میزد نه به خاطر شیطنت یا سروصدا، بلکه به خاطر اون انرژی خاصی که داشت.
اسمش بهار بود.
اسمش بهش میاومد، همونقدر روشن بود و زنده.
بهار از اون آدمایی بود که وقتی وارد کلاس میشد، انگار هوا یه ذره سبکتر میشد...شوخی میکرد، درس رو خوب میفهمید، گاهی هم بیدلیل میخندید و ما رو هم میخندوند. از همون اول کمکم شدیم رفیق.
بعد از چند ماه، دیگه فقط همکلاسی نبودیم توی زنگ تفریح، توی مسیر خونه، توی جلسههای امتحان، کنار هم بودیم...من و بهار، دو تا دختر بودیم که یه عالمه آرزو داشتیم و هنوز فکر میکردیم دنیا با چندتا نمرهی خوب و یه برنامهریزی دقیق، قابل کنترل میشه.
سال یازدهم، فشـار درس بیشتر شد.
معلمها از همون روز اول میگفتن:
«اگه میخواین یه رتبهی خوب بیارین الان وقت عشـق و عاشـقی نیست»
و ما هم واقعا دنبال اینجور چیزا نبودیم...بیشتر روزهامون بین کلاس، آزمون، جزوه، تست، و اضطراب میگذشت.
من و بهار معمولاً با هم میخوندیم.
گاهی کتابامون رو روی میز میچیدیم و تا شب، کنار هم تست میزدیم.
گاهی از خستگی چشمهامون میسوخت، ولی باز هم ادامه میدادیم... بهار خیلی جدیتر از چیزی بود که اولش به نظر میرسید.
وقتی تصمیم میگرفت، تا تهش میرفت..
سال دوازدهم که رسید، دیگه همهچیز رنگ دیگهای گرفت...مدرسه بیشتر شبیه یه مرکز فرماندهی شده بود تا یه محیط آموزشی...
هرکس یه دفتر برنامهریزی داشت، یه سری کتاب رنگ و وارنگ، یه عالمه امید، و یه عالمه ترس.
ما هم مثل بقیه، غرق درس بودیم.
صبح با استرس بیدار میشدیم، شب با اضطراب میخوابیدیم، و وسط این همه فشار، تنها چیزی که میتونست دل آدم رو گرم کنه دیدن خودمون در آینده با روپوش سفید بود....
بهار واقعاً میجنگید.
اما یه جایی وسط این جنگ، چیزی وارد زندگیش شد که اولش هیچکس فکر نمیکرد اینقدر جدی بشه..
اسمش محمد بود.
محمد پسر مستأجر خونهشون بود.
اولش فقط اسمش رو از زبـان بهار شنیدم. خیلی عادی، خیلی گذرا.
یه بار گفت: «امروز با محمد تو پارکینگ برای دومین بار صحبت کردیم »
چشماش برق میزد،من هم فقط سر تکون دادم فکر کردم یکی از اون آشناییهای معمولیه که توی زندگی هرکسی هست؛ از همونهایی که تا مدتها هیچ معنای خاصی ندارن..
اما کمکم لحن بهار عوض شد.
اولش شوخیطور ازش حرف میزد، بعد با جزئیات..
میگفت محمد این کارو کرد، محمد اون جمله رو گفت، محمد امروز باهم صحبت کرد ، محمد...
من از همون موقع فهمیدم یه چیزی داره شکل میگیره...چیزی که هنوز اسم نداشت، ولی داشت آهسته خودش رو توی دل بهار جا میکرد.
یه روز بهش گفتم «بهار، حواست هست دیگه داره فکرش از کنکور جلو میزنه؟»
اولش خندید.
گفت: «بابا ولش کن، اینا چیزای کوچیکه.»
ولی من از چشماش فهمیدم که کوچیک نیست.
کمکم محمد شد مرکز توجه فکرهای بهار توی زنگ تفریح هم که مینشستیم کنار پنجره و از آینده حرف میزدیم، حرفش میکشید به محمد.
من سعی میکردم منطقی باشم، همونطور که همیشه بودم.
بهش میگفتم: «بهار، الان وقت این چیزا نیست. ما باید کنکور بدیم. یه سال دیگه سرنوشت خیلی چیزا مشخص میشه. تو باید حواست به خودت باشه»
اما انگار هرچی من بیشتر میگفتم، اون بیشتر توی خودش فرو میرفت.
نه اینکه درسش یکدفعه خراب بشه، نه.
بهار از اون آدمایی نبود که یکشبه رها کنه ولی معلوم بود تمرکزش دیگه مثل قبل نیست...
از اون دختر دقیق و منظم، کمکم یه دختر خستهتر و حواسپرتتر ساخته میشد.
گاهی وسط تست زدن، بیاختیار موبایلش رو نگاه میکرد و گاهی موقع درس خوندن، لبخند کوچیکی روی لـ .بش مینشست و خودش هم نمیفهمید.
گاهی هم وقتی من از آینده و رتبه و رشته حرف میزدم، نگاهش جایی دورتر از صفحهی کتابها میرفت.
من بارها بهش گفتم: «بهار، به خدا الان بد موقعست نه اینکه احساساتت مهم نباشه ها، هست ولی الان زمان تصمیمهای احساسی نیست. تو و من باید به فکر کنکور باشیم، بعدش به هرچی خواستی فکر کن اصلا برو باهاش تو رابطه»
اون هم یه بار آروم گفت:
«میدونم چی میگی، ولی نمیتونم نادیدهاش بگیرم»
همین یک جمله کافی بود که بفهمم داستان از کنترل بیرون رفته.
سال کنکور، برای من و خیلیهای دیگه فقط سال درس نبود؛ سال فرسایش بود.
روزهایی بود که دلم میخواست کتابها رو ببندم و فقط چند ساعت نفس بکشم ولی باز هم ادامه میدادم.
بهار هم ادامه میداد، اما نه با همون صلابت قبل...
بعضی وقتها میدیدم که شبها دیرتر آنلاین میشه، بعضی وقتها هم خستهتر از قبل میاد مدرسه و من، به عنوان کسی که کنارش بود، فقط میتونستم تماشاش کنم و از اینکه نمیتونم کاری کنم، حرص بخورم.
نتایج که اومد، من نفس حبسشدهام رو بیرون دادم...
قبول شده بودم...
پزشکی.
همون چیزی که ماهها و شاید سالها براش جنگیده بودم....
دوست داشتم اولین کسی که بهش بگم، بهار باشه..
رفتم سراغش با یه حس عجیب هم خوشحال بودم، هم نگران....
اون روز صورتش یه جور دیگه بود...لبخند زد، تبریک گفت، اما تهِ چشمهاش خستگی بود...
ازش پرسیدم:
«تو چی قبول شدی»
چند لحظه سکوت کرد...
خیلی آرام گفت:
«من هنوز با محمدم.»
این جمله رو که شنیدم، نه از سر عصبانیت، از سر دلسوزی دلم گرفت فهمیدم بهار هنوز همون جاییه که مدتها پیش انتخاب کرده بود بایسته؛ جایی بیرون از نقشهای که برای آیندهاش کشیده بودیم.. نتیجهاش هم مشخص بود افت تحصیلی، خستگی، جا موندن از چیزی که یکعمر براش زحمت کشیده بود.
با این حال، من هیچوقت بهش بدبین نشدم چون دیدم که بعضی آدمها، حتی وقتی مسیرشون اشتباه به نظر میرسه با تمام وجود پای انتخابشون میمونن من فقط امیدوار بودم آخرش آسیب نبینه.
سالها گذشت.
ما بزرگتر شدیم، راههامون از هم جدا شد، دانشگاه، زندگی، مسئولیتها، همهچیز کمکم ما رو از حال و هوای مدرسه دور کرد.
اما از بهار خبر داشتم...
نه همیشه، نه هر روز، ولی گاهی از هم خبر میگرفتیم و هر بار اسم محمد هم تو صحبتامون بود...تا اینکه یک روز، بعد از مدتها، خبر ازد. .واج بهار با محمد رسید...کارت دعوت دیجیتالی از طریق روبیکا برام ارسال شد...
به کارت که نگاه کردم اولش ناخودآگاه لبخند زدم.
نه از اون لبخندهای ساده، از اون لبخندهایی که تهش پر از خاطرهست فکر کردم به اون دخترِ کلاس دوازدهمی که وسط کتابهای کنکور، دلش یکجور دیگری میتپید فکر کردم به خودم که چقدر نگرانش بودم فکر کردم به همهی اون شبهایی که بهش میگفتم
«الان وقتش نیست»
و اونم با همهی تردیدهاش باز هم جلو رفت..
و بعد، وقتی فهمیدم زندگیشون با همهی سختیها بالاخره به آرامش رسیده، حس عجیبی پیدا کردم...از اون جنس آرامشی که آدم بعد از سالها میفهمه همهچیز قرار نیست دقیقاً طبق برنامه پیش بره اما گاهی مسیرهای غیرمنتظره هم میتونند به خوشبختی ختم بشند...
بهار بالاخره خوشبخت شد.
با محمد...
با همون کسی که روزی فقط یک اسم بود در حیاط خونشون، و بعد شد بخشی از سرنوشتش.
و من هنوز، هر وقت بوی کتابهای نو، صدای زنگ مدرسه، و یا یاد استرس روزهای کنکور میوفتم، بهار میاد جلو چشمم..
سالهایی که ما با هم بزرگ شدیم، با هم ترسیدیم، با هم جنگیدیم، و هرکدوم به شکلی از اون بیرون اومدیم..
من پزشکی قبول شدم..
بهار عاشـ ..ق شد...
زمین خورد...
ایستاد..
و آخرش زندگیش رو ساخت.
شاید قصهی ما از مدرسه شروع شد اما مثل خیلی از قصههای واقعی آخرش فهمیدیم که آدمها فقط با نمره و رتبه تعریف نمیشن بعضیها با دلشون زندگی رو انتخاب میکنند، و بعضیها با عقلشون...
و بهار…
بهار با هر دو، خیلی سخت، اما خیلی واقعی، راه خودش رو رفت.