قصه از اونجایی شروع شد که...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
5 امتیاز از 3 رای

کانال نویسنده داستان
@DARCY_CHANNEL روبیکا
@DARCYY_CHANNEL تلگرام


قصه از اونجایی شروع شد که کتابای تست شیمی رو پخش کرده بودم رو میز و مثلاً داشتم درس می‌خوندم، ولی عملاً داشتم با خودم تمرین می‌کردم که چطوری وقتی آقای مرتضوی میاد سر کلاس یه جوری نگاش کنم که بفهمه من با بقیه فرق دارم!
اصلاً طرف یه جوری عینکِ گرد می‌زد و با اون استایلِ آکادمیکش، برای من نه یک معلم، بلکه خودِ جدولِ تناوبیِ جذابیت بود‌..
من به عشقِ این بشر، شیمی که درسِ مورد تنفرم بود رو جوری می‌خوندم که انگار دارم رمزِ بمب اتم رو کشف می‌کنم!
یه روز که کلاس تموم شد، منم طبق معمول نقشه‌م این بود که یه سوالِ صد من یه غاز بپرسم تا بیشتر پیشش بمونم....
بنده خدا عینکش رو جابه‌جا کرد، یه نگاهِ عاقل‌اندر‌سفیه بهم کرد و گفت«خانم یوسفی، شما الان باید نگرانِ رتبه‌یِ کنکورت باشی، حواست رو به درست بده نه من »
آقا منو می‌گی؟ انگار آبِ یخ ریختن روم...خجالت که کشیدم ولی خب دلم پیشش بود دیگه... تصمیم گرفتم انتقامم رو با درس‌خوندن بگیرم جوری شیمی خوندم که وقتی می‌رفتم سر کلاس، نمره‌م از همه هم‌کلاسیام بالاتر بود...تقریبا هر روز به استاد مرتضوی پیام میدادم و سوالات مسخرم رو جواب میداد ..بنده خدا فکر می‌کرد من خیلی خرخونم، نمی‌دونست این پیام‌ها صرفاً واسه اینه که اسمِ من رو گوشیش بیوفته!
خلاصه کنکور دادم و کارنامه اومد. همون لحظه واسش فرستادم و نوشتم « نتیجه‌یِ اون همه سوالی که ازتون پرسیدم بلخره اومد»
بعدِ نیم‌ساعت نوشت « تبریک میگم خانم یوسفی مثل همیشه درخشیدی »
و پیام بعدیش شروعِ یک دنیایِ جدید بود. «حالا میتونیم راجب چیزای دیگه جز شیمی صحبت کنیم؟»
همون‌جوری که قند تو دلم آب میشد جوابش رو دادمو خلاصه که از اون روز ما ازبحثِ پیوندِ هیدروژنی رسیدیم به پیوندِ دائم و باهم ازدواج کردیم ..
و حالا بعد از گذشت ۶ سال آقای مرتضوی که یه روزی فقط استادِ فرمول‌های شیمیِ من بود، حالا شده استادِ عوض کردنِ پوشکِ پسرِ دو ساله‌مون

زهرا شقانی(شوقانی)
ZibaMatn.IR
زهرا شقانی(شوقانی)
ارسال شده توسط
ارسال متن