جناب سروان من فقط رفته بودم...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های زهرا شقانی
- جناب سروان من فقط رفته بودم...
جناب سروان من فقط رفته بودم ازش عطر بخرم
نمیدونم چیشد این دل صاحب مرده ما گرفتار چشاش شد..
آخه خودت چشاشو ببین آدم دلش میره براش..
سروان ملکی پرونده پسرک 21 ساله را روی زمین گذاشت و رو به من گفت: ببرش انفرادی برای امروز کافیه..
تا در انفرادی زندانی را همراهی کردم و سپس زمانی که خواستم به بیرون بروم زندانی تقاضای خودکار و یه کاغذ کرد.. کاغذ و خودکاری که در جیب شلوارم بود را به او دادم تشکر ریزی کرد و بلافاصله شروع به نوشتن کرد ... کل کاغذ را در عرض 5 دقیقه پر کرد و در نهایت کاغذ را رو به من گرفتو
گفت: کاغذو بنداز سطل زباله برق رو هم اگه برات مقدوره خاموش کن... باشه ایی زیر ایی ریز لب گفتم و از در خارج شدم، با کنجکاوی شدید شروع به خواندن نوشته های کاغذ کردم..
''به نام خداوندی که بهناز را آفرید''
از 16 سالگیم دست فروش مترو بودم پدرم که رحمت خدایی شد من شدم مرد خونه، لوازم جانبی گوشی میفروختم خداروشکر دخل خرج خونمون بهم میخورد...
داستان زندگیم یا بهتر بگم شور شوق زندگیم درست زمانی شروع شد که بهنازو دیدم..اونم مثل من تو مترو دست فروشی میکرد با این تفاوت که اون عطر میفروخت من لوازم جانبی ... بیشتر خطا باهم بودیم دیگه شده بودیم جزوی از روتین زندگی همدیگه، ساعت 9 صبح ایستگاه فرهنگسرا منتظر هم بودیم تا باهم بریم جنسامونو بفروشیم...
رابطه ما فراتر از یه همکار یا رفیق بود..شده بودیم امید هم تو نا امیدیای زندگیمون..
همه چی خوب و نرمال بود تا سرو کله منصور پیدا شد،منصور خواستگارش بود .. بهناز پدر مادر بیمار و پیری داشت که خرج دوا درمونشونو اون میداد .. منصورم پسر همسایشون بود و از حق نگذریم وضع مالی و ظاهری خوبی داشت با وضع من اصلا قابل قیاس نبود.. همین موضوع باعث شد خانوادش بهنازو بدن به منصور، من میدونستم بهناز دلش با منه ولی کاری از دستم بر نمیومد ... دو روز قبل عقدشون با بهناز صحبت کردم قرار شد روز عقدشون باهم فرار کنیم بریم یه چند مدتی شمال آبو هوامون عوض بشه بعدش که اوضاع درست شد برگردیم تهران باهم ازدواج کنیم .. ولی زهی خیال باطل منصور زرنگ تر از این حرفا بود...
چتای منو بهنازو خونده بود تا تونسته بود بهنازو کتک زده بود وقتی بهار خواهر بهناز این موضوع رو بهم گفت خونم به جوش اومد رفتم مغازش و با اولین مشتی که به صورتش زدم پرت شد روی زمین نمیدونم چیشد اصلا چه اتفاقی افتاد که منو بردن زندان و از اون روز منو قاتل خطاب میکنن ... میگن منصور سرش خورده به میز درجا فوت کرده، دوسال از اون ماجرا میگذره و آخر هفته قراره اعدامم کنن .. درسته این نامه مثل 513 نامه قبلی قرار نیست هیچوقت خونده بشه ولی خواستم تو این نامه هم یاد کنم بهناز بانو درسته این دنیا بهم نرسیدیم ولی اون دنیا منتظرتم ...
دوستدار شما تا ابد آقا سپهر