1۸ دی ماه ۱۴۰۴ اسمش نسترن...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های زهرا شقانی
- 1۸ دی ماه ۱۴۰۴ اسمش نسترن...
1۸ دی ماه ۱۴۰۴
اسمش نسترن بود.... هر روز صبح که از کوچهی باریک نرسیده به میدون انقلاب رد میشدم بوی شیرینیِ تازه پخش میشد تا ته خیابون....اون مغازهی کوچیکی که ویترینش پر از لطیفه و نون خامهای بود شده بود عادت هرروزم...
نه فقط واسه مزهی شیرینیها واسه لبخندش... لبخندی که همیشه اون ماسک آرد روی گونهاشو قشنگتر میکرد....
بار اول که رفتم فقط یه چیز ساده خواستم ولی از فرداش دیگه فقط بهونه میآوردم که برم اونجا... یه روز پای سیب یه روز مسقطی شیرازی یه روز فقط واسه اینکه بگم شکلات تلخش تموم شد؟
خودش میخندید میگفت:
- شما که بیشتر از من میدونی چی داریم!
یک سال گذشت تا بالاخره دل زدم به دریا....
یه روز زمستونی با دستای یخزده و دلی که تند میزد گفتمش:
نسترن... من دیگه نمیخوام فقط مشتریت باشم فرصت بده میخوام شریک شیرینترین روزای زندگیت بشم....
اون روز فقط خندید سرش پایین بود اما لبخندش دیگه فرق داشت..اون لبخند شد شیرینترین بلهای که شنیدم....
کمکم خانوادههامون آشنا شدن، حرفِ عقد پیش اومد. همهچی داشت قشنگ پیش میرفت...
تا اینکه...
۱۸ دی رسید....
اون فقط رفته بود شیرینی سفارش مشتریارو برسونه اما اون روز برگشتی نبود...
از اون روز ویترین اون مغازه بستهست...صاحب مغازه بخاطر قناد ماهرش ویترین مغازو بست و چندتا بنر تسلیت چسبوند به در مغازه... هر بار که رد میشم هنوز بوی شیرینی میاد..بوی شیرینی لبخند نسترن.... تنها چیزی که ازش مونده اون کارت کوچولوی دستنویسشه روی تابلوی مغازه که نوشته بود:
«زندگی اگه مزه نداره یه کم عشق بهش اضافه کن»