متن داستان کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات داستان کوتاه
کانال نویسنده داستان
@DARCY_CHANNEL روبیکا
@DARCYY_CHANNEL تلگرام
قصه از اونجایی شروع شد که کتابای تست شیمی رو پخش کرده بودم رو میز و مثلاً داشتم درس میخوندم، ولی عملاً داشتم با خودم تمرین میکردم که چطوری وقتی آقای مرتضوی میاد سر کلاس یه جوری نگاش کنم که بفهمه من با...
پنجرهٔ خانهشان رو به دیوار بود. مادر میگفت: "حداقل نور هست." پسرک اما هر روز صبح، پیش از مدرسه، یک وجب از دیوار را با صابون میشست. میگفت: «دارم راهش را باز میکنم." سالها گذشت. پسرک بزرگ شد. دیوار هنوز آنجاست، اما تکهٔ شستهشده، از بقیهٔ دیوار روشنتر است. انگار...
گرگ به گله خیره مانده بود...
پرسیدم: مگر گرگ ها هم فکر می کنند...
گفت: عاشق بره ای شده ام،
نمی دانم آبروی ذاتم را ببرم...
یا شکارچی عشقم باشم...!
نویسنده زهرا شقانی (شوقانی)
کانال نویسنده در روبیکا:@DARCY_CHANNEL ִاین داستان بر اساس واقعیت میباشد.
زندگی گاهی اوقات اونقدر احمقانه چیده شده که آدم میمونه بخنده یا به دیوار بکوبه سرش رو...!
شروع داستانِ من و ساحل هم دقیقاً از همین زندگی احمقانه بود...
ساحل رو تصور کن، همون دختری که...
تئاترِ شهر
به آهستگی از پله های مترو پایین رفتم،
کفشِ جدیدم پشت پایم را زده بود..
سنگینیِ کیسه های خرید دستم را بی طاقت کرده بود، نمیدانم چه مرضی داشتم، امروز که تنها بودم انقدر خرید کردم!
به زور خودم را به سمتِ درِ مترو میکشاندم، تا بتوانم قبل...
|آمریکانو صدِ عربیکا|
چند روزی بود توی کافه ی نزدیکِ دانشگاه مشغول به کار شده بودم،
درآمد خونه، کفافِ مخارجِ دانشگاهم رو نمیداد..
همون روزهای اول بود که متوجه حضورش شدم،
یه پسر سبزه رو با موهای فِر و گیتاری روی شونش..
تقریبا هفته ای سه الی چهاربار رأس ساعت...
ساعت ۹:۱۰ شب ،
روی کاناپه نشسته ام .
شومینه روشن است .
سایه کسی از آن طرف می افتد .
دلهره خشاشی جانم را قلقلک می دهد.
رشته تمرکزم را تکان های پرده بهم می ریزد .
گردن کشی می کنم تا بدانم کیست؟
سایه موهوم محو می شود....
چقدر دلم گرفته است...
بارش غم از سقف اتاق بر شانه های تکیده و پیکر خسته ام تمامی ندارد. نمی شود برگردی؟ آغوشت مگر چقدر گران است که تمام وجودم را نثار کردم و بس نبود؟! پایان این ماجرا کجاست؟ تو کجا ایستاده ای؟ من در کدام مسیر هستم؟ مقصد...
زجر کودکی
✍ زانا کوردستانی
چند دقیقهای مانده بود که قطار مسیر من برسد.
روی یکی از صندلیهای ردیفی ایستگاه نشستم. هیچکس نبود جز پسرکی سبزه با موهای سیاه فرفری.
چند قدم جلوتر، پنج-شش نفر ایستاده و منتظر رسیدن قطار مترو بودند.
نگاهی به کودک بغل دستیام انداختم. چقدر شبیه...
داستان کوتاه نقاشی سرد🥀🥀
داشت نقاشی میکرد آرزوهای کوچک و رنگیشو. کنار پنجرهی اتاقش نشسته بود و نور ملایم بعد از ظهر، روی بوم میتابید. قلممو رو توی رنگ آبی آسمونی زد و شروع کرد به کشیدن ابرهای پفدار. هر ابر، یه آرزوی کوچیک بود؛ آرزوی یه سفر به دیار...
رفتگر زحمتکش
رفتگر مهربان، وظیفهاش نظافت و تمیز کردن محلهی ما بود.
او مردی زحمتکش بود، که تمام کوچه و پسکوچههای محله را تمیز و پاکیزه میکرد. در کل محله کوچکترین زباله و آشغالی دیده نمیشد.
حتا روزهای تعطیل هم کارش را با تلاش و کوشش بسیار انجام میداد.
نزدیک...
"ماه دهم"
بعضی نامها توی تقویم نیستند...
نه فروردیناند، نه مهر، نه دی...
آنها جایی میانِ خیال و واقعیت متولد میشوند.
در حوالیِ یک شبِ خسته، جایی که سکوتْ صبور است
و دل، بیدلیل تنگ...
«ماه دهم» همینجاست؛
ماهی که تاریخ ندارد اما همیشه حاضر است
نه آغاز دارد، نه...
🌼داستان کوتاه خانه خاطرات🌼
خورشید کمجانِ غروب، درست افتاده بود روی دیوار نمکشیده و رنگ و رو رفتهی حیاط. حاج علی، عینکش را گذاشت روی بینیاش و خیره شد به یاسهای پیچیده دور حیاط. عطرشان، با بوی خاک بارانخوردهی حیاط قاطی شده بود و هوش از سرش میبرد. یادِ زنش...
بچه بودم
یه شب گفتن قراره واسه زری خواستگار بیاد؛ دختر محمود آقا نقاش که زنش، عصمت، هر روزِ خدا به بهونه سبزی و آش نذری و کدو حلوایی و نون و تخم مرغ محلیِ ولایتشون که برامون به قول خودش داغِ داغ میاورد خونمون پلاس بود.
عصمت میگفت یارو...
به نام خدا
رودخانه ی آب آور
در یک دشت خیلی سرسبز که خورشید همیشه به آنجا می تابید، گل های زیبا و رنگارنگی روییده بودند که به خورشید لبخند می زدند.
در آن دشت زیبا، رودخانه ای کوچک، ولی پر آب جاری بود. اسم آن رودخانه آب آور بود....
اِی که می سوزم سَراپا تا اَبَد در حسرتِ تو...!
اگه هیچ کس نمی فهمید امّا من خوب می فهمیدم که آقاجون میونِ کتاب هاش، جوونیش و قایم کرده.
می دونستم بینِ تک به تکِ کتاب هاش، خاطره ای، عکسی، نوارکاستی، چیزی پنهون کرده.
آخه هروقت خوش و ناخوش بود...
گنجشک عاشق شده بود...
تصمیمش را گرفته بود می خواست ندای عشقش را به گوش معشوق خود برساند.
اما تند بادی وزیدن گرفت و هر چه گنجشک دست و پا می زد که جلوتر رود و به معشوق خود برسد باز هم دورتر می شد.
اما دست از تلاش خود...
پشت صحنه بودیم
بهم گفت:
-اگه حالت خوب نیست
این سانس کنسل کنیم
بهش گفتم :
این مردم اومدن چند ساعتی
از تموم غم هاشون دور باشن
چجوری دستشون رد کنم حال من
که خوب نمیشه
سرش رو تکون داد یه لبخند ملیح زد
و دستش گذاشت رو سینه من...
سیاه بختان
بخشی از داستان
محکوم به سرنوشت اجباری
همه چیز به یک چشمه ی از گوه و لجن تبدیل شده است،
جایی که حتی آب نیز بوی لجن می دهد.
همه چیز به اجبار است،
مانند یک طوفان بزرگ که همه را در خود فرو می برد و هیچ...
داستان کوتاه کفاش
کفش های چرم سیاه جلوی بساط کفاش جفت شد. نو بود و بدون درز و پارگی. مرد گفت:
- فقط واکس!
دست برد و از توی صندوق اش، فرچه و بورس را بیرون کشید.
چشم هایش که به مارک کفش ها افتاد؛ لحظاتی خیره مانده بود... کفشِ...
گرگاس
سایه سار دیوار خرابه را انتخاب کرده بود و داشت استراحت می کرد.
چند وقتی بود که با هم آشنا شده بودیم و هر وقت من دور و بر استطبل پیدایم می شد، کاری به کارم نداشت.
آن روز دم دمای غروب باز سراغش رفتم. می خواستم متقاعدش کنم...
از پنجره به شانس خیره شده بود، از خیابان بغلی گذر می کرد! دلش خواست که با او رفیق شود. از پنجره دور شد. روز و شبش را به یاد آورد! هفته ای ۴۵ ساعت کارکردنش برای دیگران، ۲۶ ساعت کار کردن برای رویاهایش! کمی بیشتر فکر کرد اما ساعتی...
[قهرمان]
به زور سیزده، چهارده ساله می شد. چهره ای استخوانی و اندامی ترکه ای داشت. یک جفت کتانی رنگ و رو رفته به پا کرده بود. ساک ورزشی آبی رنگش را هم مورب به گردن آویخته بود.
عاشق فوتبال بود. مجذوب رونالدو و متنفر از لیونل مسی. پوسترهایی از...