من همیشه فکر می کردم آدم...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های زهرا شقانی
- من همیشه فکر می کردم آدم...
نویسنده زهرا شقانی
تنها کانال نویسنده در روبیکا:@DARCY_CHANNEL
من همیشه فکر میکردم آدم مستقل بودن یعنی پول درآوردن. یعنی اینکه یه روزی حقوق بگیرم و دیگه از بابا پول توجیبی نگیرم.
ولی راستش رو بخوای… تازه وقتی وارد رشته تجربی شدم فهمیدم مستقل بودن یه چیز خیلی عمیقتره.
منم مثل خیلیا با رویای پزشکی اومدم تجربی...از اون رویاهای قشنگی که فامیل وقتی میپرسن «چی میخوای بشی؟» با افتخار بگی «دکتر» و لبخند بزنن.
ولی هیچکس از شبهایی که تا دو نصفهشب زیست میخونی چیزی نمیگه. از وقتی که شیمی رو میفهمی، بعد تست میزنی میبینی هیچی نفهمیدی... از وقتی که ریاضی قشنگ میکوبه تو سرت و میگه «خیلی هم مطمئن نباش خانم دکتر!»
سال دوازدهم یه جایی کم آوردم.
واقعی واقعی کم آوردم.
یه شب نشسته بودم پای کتاب زیست دهم، فصل گردش مواد... صفحه رو نگاه میکردم ولی مغزم خاموش بود. گوشی دستم بود، اینستاگرام باز، همه همسنو سالام انگار همشون از من موفقتر بودن...با برنامه تر... خوشحال تر
بعد یهو یه فکر اومد تو سرم: «شاید من اصلا برای این کار ساخته نشدم؟ شاید دارم وقتم رو تلف میکنم؟»
مامان اومد تو اتاق، یه لیوان چای گذاشت کنار دستم و گفت: «دخترم، خستهای؟ اگه نمیکشی، امشب رو ول کن، بخواب.»
توی اون لحظه، یه حس عجیبی بهم دست داد. فکر کردم اگه الان کتاب رو ببندم و برم بخوابم، به کی خیانت کردم؟ به دکتر شدن؟ نه، به خودم خیانت کردم.
اونجا بود که فهمیدم مستقل بودن یعنی چی.
مستقل بودن یعنی وقتی هیچکس نیست که بالای سرت وایسه و مجبورت کنه بخونی، وقتی هیچکس نمیدونه که تو چقدر ترسیدی که نکنه نتیجهت خراب بشه، خودت بشینی و با خودت حرف بزنی.
همون شب، گوشی رو گذاشتم اونطرف. رفتم یه دوش آب سرد گرفتم. برگشتم، کاغذ و خودکار برداشتم و شروع کردم به کشیدنِ اون رگهای لعنتیِ قلب. جوری کشیدم که انگار دارم نقشهی مسیرِ زندگیِ خودم رو میکشم.
فهمیدم که من لازم نیست حتماً دکتر بشم تا ثابت کنم آدمِ مستقلی هستم. مستقل بودن یعنی همین الان که تنهام، که همه خوابن و فقط صدای تیکتیک ساعت میاد، من دارم برای یه «آیندهای» که هنوز ندیدمش، میجنگم. بدون اینکه کسی بهم بگه «آفرین»، بدون اینکه کسی تشویقم کنه.
از اون شب به بعد، دیگه زیست خوندن برام یه اجبارِ کنکوری نبود. انگار داشتم یه زبون جدید یاد میگرفتم؛ زبـ.ونِ بدن، زبونِ زندگی.
وقتی تستها رو غلط میزدم، دیگه دنیا روی سرم خراب نمیشد. میگفتم: «اوکی، اینجاش رو یاد نگرفته بودم، الان میرم درستش میکنم.» این یعنی استقلالِ فکری... یعنی اینکه اجازه ندی شکستهای کوچیک، تو رو از حرکت بندازه.
الان که به اون شبها فکر میکنم، میبینم من خیلی تغییر کردم. دیگه اون دختری نیستم که منتظر بود دیگران تاییدش کنن. من یاد گرفتم خودم، خودم رو تایید کنم. چون تهش، هر چی که بشه، هر رشتهای که قبول بشم، اون «منِ» مستقلی که توی اون اتاقِ ساکت، با کتابهای سنگینِ تجربی ساخته شد، تنها سرمایه واقعیمه...
میدونی رفیق؟ رشته تجربی سخته، پر از استرسه، پر از روزاییه که حس میکنی داری تو کتابا غرق میشی... ولی همین شرایطِ سخته که تو رو «بزرگ» میکنه. اگه تونستی تو دلِ این همه سختی، خودت رو پیدا کنی، دیگه توی هیچجای این دنیا گم نمیشی..
پس هر وقت حس کردی خستهای، یادت باشه تو فقط داری درس نمیخونی؛ داری شخصیتت رو ورق به ورق میسازی. و این از هر پزشکیای قشنگتره. 😉✨