متن مهتاب موسوی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات مهتاب موسوی
اهای دلبر بنظرت میرسه روزی ک من صبح زود قبل بیدار شدنت،، از خواب شیرینم توی اغوش تو بگذرم و بیدار شم و توی اشپزخونه نقلی و عاشقانمون مشغول درست کردن صبحانه برای تو باشم؟!:)
ماه نوشت🌙
بدون ذکراسم کپی نشه لطفا :)🍂
مثلا بیای خونه و غذای مورد علاقت در حال جاافتادن باشه و بوش کل خونه رو برداره و ی نفس عمیق بکشی و همونجوری خاص طور صدام کنی و تو دلم قربون اون صدای مردونت بشم و با دو خودمو پرت کنم بغلت و این من باشم ک سرم رو...
پاییز بود و اوایل مهر،دستمو محکمتر گرفت و بسمت پیرمردی ک بساط لبو داغ و باقالی تازه داغش ب راه بودقدم بر میداشت..لبخندم از چشمش دور نموند و گفت؛توام موافقی؟؟ فشاری ب دستش دادم و گفتم؛اصن پاییز و یار و لبوی داغش...بلند زد زیر خنده و میون خنده گفت:فدا اون...
مث پسربچه های تخس و شیطون زل زدع بود ب تی وی و هرازگاهی صدای اعتراضش بلند میشد،،از صدای دادو بیدادش میشد فهمید ک تیم محبوبش نتونسته رضایتشو جلب کنه...
همیشه عادت داشت چاییش لیوانی باشه ،لیوان چاییش رو جلوش گذاشتم و خواستم از کنارش رد بشم ک مچ دستم...
علاقه زیادی ب این داشت ک بره تو تراس و بشینه رو صندلی راکش، فنجون قهوش کنارش باشه ودود غلیظ سیگارش اطرافشو پر کنه...اصلا انگار از اینکع تموم دنیا زیرپاهاش باشن و از بالا ب همچی نگاه کنه لذت میبرد..و چقدر تماشاش از پشت پنجره قدی تراس برام لذت بخش...
بارون شدیدی میبارید...دستم قفل دستش بود،فشاری داد و گفت؛تندتر بیا خیس شدی...سرمامیخوریا...اونوقت من حال و حوصله مریض داری ندارم..از حرفی ک زد خندش گرفت..قدمامو آهسته تر کردم و با جدیت گفتم؛احتیاج ب پرستاری ندارم،لازمم نیس نگرانم باشی،خودتم میتونی تند تر بری تا سرما نخوری،لبخندی زدو گفت؛وا کن گره ابروهاتو دختر،چقد...
مث بید ب خودش میلرزید،چندباری تکونش دادم اما جز اینکه کلمات نامفهومی رو تکرار کنع و بلرزع حرکتی نکرد،عاروم صداش زدم...ضربه ای ب صورتش زدم و سعی کردم بیدارش کنم،،،وحشت زده چشاشو وا کرد ونشست...نفس نفس میزد،لیوان آب رو جلو لباش گرفتم و عاروم گفتم؛نترس چیزی نیس فقط خواب دیدی،یکم...
خسته و دلشکسته از عالم و آدم، لباس مشکیاشو تنش کرد و ع خونه زد بیرون،،انگار با همه قهر بود،گره ابروهاش لحظه ب لحظه بیشتر میشد،،انقد تو فکر بود ک صدای بوق ممتد ماشینی ک ع بغلش رد شد رو نشنید،و همچنین بدو بیراه پسرک جوانی ک اعتراض میکرد ک...
امروز مینویسم برای دخترم...
دختری ک می توانست باشد،اما می دانم هیچوقت
دستان کوچکش ،پیچ وتاب موهای خرمایی اش آن چشمان درشت و ب رنگ شبش،یا شایدم درست مثل چشمان پدرش ،دوگوی قهوه دلربا میان آن صورت سفید و لبهای کوچک صورتی سهمم نخواهد شد...
دخترم خوب است بدانی روزی...
باورش نمیشد ک بالاخره بعد کلی انتطار عشقش برگشته باشه،،،دیگه خبری ع اون همه بی خوابی و دلتنگی نبود،حتی میتونست ع ته دل بخنده،،تموم وقتش رو با عشقش میگذروند...مشغول چت کردن با عشقش بود،،انگار با برگشتن عشقش دنیارو بش داده بودن،،،قربون صدقه های گاه و بیگاه دوباره از سر گرفته...
حواست هست چندوقت است ک حال ِ مرا نپرسیده ای...؟!
مگر یک احوالپرسی ساده چقدر زمان میبرد؟!
بیا و بپرس حالت چطور است؟!و من باز هم تمام درد ها و غمهایم را پشت چهره خندانم پنهان کنم و بگویم ؛خوبم جانا...:)
و تو هیچوقت نفهمی ک پشت آن خوبم گفتن...
همونطور ک داشت هیزم برای روشن کردن آتیش جمع میکرد سرشو آورد بالا و بم نگاهی انداخت و گفت؛ی کمکی هم ب من بدی بد نیستا...
چشامو تو کاسه چرخوندم و گفتم؛مگ تو ازم کمک خواستی؟!
هیزم هایی ک دستش بود رو ی گوشه جمع کرد و اومد سمتم،چن قدمیم...
بعضی آدما موندنی نیستن،،هرچقدم بخوای خودتو بخاطرشون ب آب و آتیش بزنی باز ی بهونه ای برا رفتن دارن،،اما خدا نیاره اون روز رو ک بخوان یهو برن،،،من میگم هیچ رفتنی مث یهویی رفتن آدمو زمین نمیزنه...و اونجاس همش ی سوال تو ذهنت اکو میشه،ک چرا یهو رفت؟!
و اون...
آدما رو یهویی ترک نکنین،،یهویی احساساتشون رو نادیده نگیرین،،،شاید با همین یهویی رفتناتون کاری کنین ک دیگه نتونن ب کسی اعتماد کنن و یاشاید همیشه چشم انتظار برگشتنتون بمونن..!:)
ماه نوشت🌙