متن مهدی غلامعلی شاهی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات مهدی غلامعلی شاهی
در ره دوری که باید عشق را هم راز کرد، باز
دل به زنجیر هوس های فریب ساز کرد، باز
عمر کوتاه است و دنیا همچو خوابی بی صدا
چون نسیمی دل به این رؤیای بی انداز کرد، باز
هر که را دل پاک باشد، دور از آزار و غم...
در دل اندیشه ها، چون رود خروشان رفتن است
این همه راز و نوا، در عمق طوفان رفتن است
چون پرنده در قفس، رؤیای پرواز است و بس
عمر خود را در پی این خواب بی جان رفتن است
بر فراز کوه ها، با بال های آرزو
هر قدم در...
در طلب اسرار دل، چون موج دریا رفتن است
این همه آشوب و غم، در قلب صحرا رفتن است
چون نسیمی بگذری از باغ خاطرات دور
عمر خود را صرف این خواب تماشا رفتن است
در هوای عشق، چون پروانه ای بی بال و پر
زندگی را وقف این آتش...
در کویر تشنه لب، باران نمی بارد هنوز
چشم دل در انتظار، یار نمی آید هنوز
چون گل پژمرده ای در باغ بی باران عشق
عطر جان پرور ز خاک یار نمی آید هنوز
در هوای وصل او، عمری به سر شد بی ثمر
شور عشق از باده ی دیدار...
در دل شب های تار، نور سحر پیدا نشد
پرده ی راز جهان، بر ما دگر پیدا نشد
در پی هر آرزو، عمری به سر شد بی ثمر
گوهری کز دل بجویم، در نظر پیدا نشد
چون نسیمی در گذر، عمری ز ما یغما گرفت
آنچه از دستش گریخت، در...
در هوای عشق جانان می سپاری دل به راه
می کنی در راه دنیا، جان خود را بی گناه؟
چیست دنیا جز سرابی بی ثبات و بی قرار؟
می فروشی گوهر دل را در این بازار آه؟
در بیابان هوس بی رهرو و بی راهی است
نیستی در فکر فردا،...
غیر حق را می کنی در دل مقیم بی دلیل
می کشی بر دفتر جان نقش تلخ این قبیل
چون گذشتی از سرای جسم و جان بی خبر
راه را گم می کنی در کوچه های بی بدیل
ناله می پیچد ز هر سو در دل شب های تار
می...
در دل شب های تار، راز نهان پیدا شود
در سکوت هر صدا، نغمه خوان پیدا شود
چون که دل با عشق جوید، راه خود را می گشاید
در میان هر غبار، نور جان پیدا شود
چشم دل گر باز گردد، پرده ها برمی دَرَد
در پس هر آه سرد،...
در دل شب های تار، نور سحر پیدا شود
در دل هر ذره ای، عشق و هنر پیدا شود
چون که دریا موج زند، گوهر درونش آشکار
در دل انسان ز شوق، راز و خبر پیدا شود
دل چو آیینه شود، زنگ غمش دور افکن
در دل هر آه گرم،...
در دل این شب سیه، راز جهان پیدا نشد
ماه در پردهٔ غیب، از دیده ها افشا نشد
هر ستاره در فلک، با نوری از خود بی خبر
در میان کهکشان، جز سایه ای پیدا نشد
چون نسیم صبحگاه، بر گلستان بگذری
عطر یاری جز خیال، در خاطرم برپا نشد...
در دل این چرخ نیلی، اختران حیران چرا؟
رازهای کهکشان در پرده پنهان چرا؟
هر که در وادی عشق، پای نهد با شوق و شور
در میان این سفر، دل به جنونان چرا؟
چون صدف در موج دریا، گوهر خود را نهان
دل به دریای وجود، غرقه و پنهان چرا؟...
در دل شب های تار، ماه به تنهایی چرا؟
در میان اختران، بی همدم و هم پایی چرا؟
چون به باغ آرزو، گل ها شکوفا می شوند
در دل این گلستان، خار به رسوایی چرا؟
هر که با شوق وصال، رهسپار عشق شد
در میان این سفر، غرقه به شیدایی...
در دل شب های تار، شمع فروزان کیست؟
عشق را در سینه ها، آتش سوزان کیست؟
چون نسیم صبحگاهی بر گلستان می وزد
راز گل های خزان، در دل طوفان کیست؟
چون بهار از راه رسد، سبزه و گل می دمد
در میان این همه، باغ گلستان کیست؟
هر که...
چون صدف در بحر، دل در کنج کس باشد چرا؟
آن که دریا را به یک جرعه نفس باشد چرا؟
چون بهار از سوز سرما، گل به دامن می کشد
در خزان عمر، دل در بند یاس باشد چرا؟
چون که خورشید از افق، بی پروا می گذرد
در شب...
گر چه پنهان از نظر کرده است دنیایی ترا
همچنان جوید ز هر گوشه تماشایی ترا
در دل ابرهای دور، ماه من، پنهان ز چشم
می کشد هر شب دلم، سوی شیدایی ترا
چشم تو چون آیه ای، در کتاب آسمان
می نویسد در دلم، عشق و زیبایی ترا
در...
چشم جادوی تو برد از دل من تاب و توان
دل به دامان تو بست، آهوی بی پروا و جان
در نگاهت غرق شد، جان من از شوق عشق
همچو موجی در دل دریا، بی قراری بی امان
در کمند زلف تو، دل ها همه گم گشته اند
در پی...
چشم تو افسونگری کرد و دلم را برده است
در دل آن جادوی تو، عشق مرا آزرده است
زلف تو در باد رقصان، همچو موجی بی قرار
دل به دریا زدم و این عشق مرا افسرده است
آتش عشق تو در دل شعله ور شد بی خبر
در پی آن...
در دل شب های تار، یاد تو چون ماهتاب
می درخشد بر دلم، همچو نوری بی حساب
چشم مستت چون شراب، دل ز کف برده زود
در نگاهت غرق شدم، بی خبر از هر عتاب
زلفت افشان در نسیم، همچو ابری در بهار
دل به شوق دیدنت، بی قرار و...
در دل شب های خاموش، یاد تو چون شمع نور
می درخشد در دلم، همچو خورشیدی صبور
چشم مستت چون شرر، آتش افکند بر دلم
در نگاهت گم شدم، بی خبر از هر عبور
زلفت افشان در نسیم، همچو موجی در خروش
دل به شوق دیدنت، بی قرار و بی...
در دل شب های غم، یاد تو چون رازها
می وزد بر جان من، همچو نسیم نازها
چشم تو دریای عشق، موج زن در هر نگاه
غرق شدم در تلاطم، بی خبر از سازها
زلف پریشان تو را، باد به بازی گرفت
در هوای دلنشینت، گم شدم در رازها
عشق...
در دل شب های سرد، آتشی ز عشق تو
می زند بر جان من، شعله ای ز دشت و کو
چشم تو چون آسمان، پر ز راز و پر ز مهر
غرق شدم در نگاهت، بی خبر ز هر عدو
زلف تو چون موج دریا، در نسیم بی قرار
دل...
گر چه پنهان از نظر کرده است دنیایی ترا
همچنان جوید ز هر گوشه تماشایی ترا
در دل شب های تار، ماه من، بی انتها
چشم ها می جویند از دور، روشنایی ترا
در خیال خام خود، می پرورم هر لحظه ای
عشق بی پایان و شور و دلربایی ترا...