متن نوشته های علیرضا فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نوشته های علیرضا فاتح
ما ملتی
که نانمان به سایه بدل شده
و فردا
به بهای امروز فروخته میشود...
عشق،
گرگ را به چراگاه میکشاند،
و بره را به آغوشِ بیخوف میسپارد...
رسالتش،
نه حفظِ آنچه هستی،
که آفریدنِ آنچه باید شوی.
و تو،
در این شدن،
به حقیقتِ خویش میرسی.
هر چه دوری،
صدای قدمهایت در دل من میپیچد...
هر چه نزدیکی،
تپشِ قلبم به نام تو بلندتر میشود...
عشق، فاصله نمیشناسد؛
یاد تو،
خودِ حضور است.
یارب!
اگر دعاهایم به آسمان نمیرسند،
بگذار باران،
پیامرسانِ دلِ خستهام باشد...
امشب،
نمنمِ باران را
چون ذکرِ آرامِ تو
بر جانم ببار.
همین حالا بگو،
همین حالا بخند،
همین حالا دوست بدار...
که فردا، شاید دیر باشد.
عشق،
یعنی ایستادن
بر ساحلِ طوفان،
یعنی یاد گرفتنِ بودن
در هر مد و هر جزر...
چاپلوس،
راهی ندارد،
تنها بوی منفعت را دنبال میکند
مثل سایهای بیریشه...
رفاقت، سایهی درختیست
که تنها بر زمینِ اصالت میروید
وگرنه،
هر نسیمِ تظاهر
آن را از ریشه میکند...
ای جانِ من!
چه در دل باشی، چه در جان،
چه در نزدیکی، چه در دوری،
محبتت همیشه در من جاریست... ✨
عشق، چراغیست که جان را روشن میکند؛
هوس، سایهایست که دل را میفرساید.
صاحبنظر آنست که در آتشِ عشق،
خویشتن را به نور بدل سازد.
چون شهاب، دل از مدارِ خرد گریخت،
و در آسمانِ بیپایانِ جنون سوخت.
طاقت، به مرزِ ناپیدا رسید،
و سکوت، فریادی شد در مهِ جان.