متن پیروز پورهادی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پیروز پورهادی
شعر تو..
گفتی بخند و شعری با من بخوان دوباره
خندیدم و تو رفتی کردی به من اشاره
حالا که من خزانم دردی بر استخوانم
مانده ست تا همیشه شعر تو بر لبانم
میزند باران..
میزند باران هزاران
آتشست بر چشمه ساران
بوسه هایش به چه زیباست..
بر لب خشک بهاران
یاد مادر..
مادرم قصه تو خوب شنیدن دارد
بوسه بر چشم تو و غصه چکیدن دارد
مادرم پر شده این چشم ز تصویر تو و
من و آن عاشق و این خفته که دیدن دارد
تنهاتر از تنها..
باز تنها میشوم تنهاتر از تنها
باز..رفتنها و رفتنها و رفتنها
در نگاهم شاعری می گفت با خود..
پیرم و دردم هزاران
آتشست بر چشمه ساران
اشک میریزم و تنها
مانده ام در عکس یاران
تنهایی..
تنهاییم خوبست
گاهی برای هر..
عشقی
که مغلوبست
پ ن
تنهاییم دردیست
تا بینهایت ها
آن هم برای شوق
دیدار محبوبست
1402/07/03
به کجا چنین شتابان..
به کجا چنین شتابان تو شتاب می کنی تو
که جهان هستیم را تو به خواب می کنی تو
همه سبز و سرخوش مست همه آتشین و سرمست
که به بوسه ای جهان را تو خزان می کنی تو
تو بهار عاشقانی تو کریم و مهربانی...
جوان دگری..
اینجا خزانست و بهار دیگری
که بر آن سوته دلان
گرد هم آیند هزار
بزنند خاک به سر
بهر جوان دگری
پنجشنبه
1402/06/16
در جان عاشقی آن را فرو کنی..
گاهی تلاشت را در سینه میبینم
گاهی درون دل بی کینه میبینم
گاهی به تشویقی مهرت فزون شود
گاهی به مهر تو جانی برون شود
انبوهی از اشعار در جان تو خفته ست
خفته ست درون دل در تو نهفته ست
آینده روشن...
هویدا می کنی..
گیرم که تصویر مرا در چشم حاشا می کنی
عاشق منم..
ای مهربان
گاهی تو هم
آن را هویدا میکنی
شادی
شادی را گفتم..
گفتم تا به کی غم ها
آیدش بر ما.؟
چون شنید آن رفت
رفت و ما تنها
مانده ایم امروز
غصه و ماتم
میخوریم غم ها
صبح دگریست..
خبرت هست که زیبا نگریست
پشت این محرکه عشق تو شور دگریست
خبرت هست ندانستی و من
پشت این صبح سحر گوی تو صبح دگریست
که نشد..
خواستم خوب بخندم که نشد
با تو آن عهد و پیمانه ببندم که نشد
خواستم شعر تو را تا به ابد
بر دل و سینه بخوانم که نشد
انار خندان..
چه خوشست بوسه به لبهای تو زیبا بزنم
چو لبت قرمز و شیرین و به دریا بزنم
تو اناری چو شرابی که لبش خورده ترک
بوسه بر جان و دل و کوی تو رعنا بزنم
سجده گاه عشق..
جان ست
قبله اش روح و روان ست
باز دار..
یار خود خواندیم و افکار تو را چون راز دار
سینه ام آتش گرفت چشم و زبانم باز دار
سجده گاه عشق جان ست
قبله اش روح و روان ست
آتش به جان زاگرس..
باز هم آتش به جانم خیمه زد
آدمی نادان آمد شیهه زد
باز هم می سوزم و کاری دگر
بر نمی آید و باید صیحه زد
متاسفانه هر چند وقت یک بار آتش به جان زاگرس می اندازند انگار قرار نیست روی آرامش بیند
به آتش میکشد..
رنج ها را لاله ها بردند و خون
بیخود از کنجی نمی آید برون
ای که درجان منی تو گوش کن
حرفها ناگفته ماند خاموش کن
گوش کن این سرزمین افسون شده ست
خاک آن مرداب و دل ها خون شده ست
تا به کی باید سرود...