متن پیروز پورهادی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پیروز پورهادی
بهار آمد..
بهار آمد بهار آمد
شکوه سبزه زار آمد
گلستان شد.جهان زیبا
خزان رفت و نگار آمد
گاهی خزان پاییز..
گاهی زمستانست
گاهی هزار اندوه..
بر این گلستانست
بهار..
پشت آن پنجره زیباست قشنگ ست بهار
آتشی بر دل تنگ ست و سنگ ست بهار
بهار را گفتم..
گفتم آرامی
گفت در خلوت
گفت مادامی
بوسه بر چشمی
میزند معشوق
دل کند رامی
مهتاب..
صورتت ماه و خودت خورشید تابانی شتابانی
چنان ماه شب تابان بر این دشت و بیابانی
مهتاب را گفتم..
گفتم چه زیبایی
لبخند بر لب میزنی
انگار که از مایی
خسته ام..
خسته ام..
خسته از روزهای تکراری
خسته از تق تق ساعت های دیواری
خسته از دردم
خسته از زجر و خسته از زندگی های اجباری
خسته از شعر و خسته از افکار
خسته از نبودن کردار
خسته از زنده بودن ها
خسته از زبان گویای کودن ها
خسته...
به تو می اندیشم..
به تو می اندیشم..
به تو و خاطره هایت
و هزاران نفسی
که درون نفسم ریختی و
شوق تو دارد بسی
بهار در خزان..
باز جوانه زدی
بوسه بر چشمی
عاشقانه زدی
در میانه راه
لابلای هزار..
برگ عاشقی
آشیانه زدی
بهار را گفتم..
اینجا جنوب ست و خزان بار سفر بسته
اینجا هزاران عاشقی از این جهان رسته
اینجا بهار از نو سرود عشق می خواند
اینجا زمین و آسمانش...
قدم به قدم..
قدم به قدم
عاشقانه..خیس می شویم
زیر باران و با هزار خاطره لبریز می شویم
قدم به قدم
شانه به شانه
دست در دست
در آغوش هم پیر می شویم
سرود شادی..
کاش میشد بهانه کنیم
آتشی بر دل زمانه کنیم
کاش میشد سرود شادی را
خنده بر لبی ترانه کنیم
شعر تو..
گفتی بخند و شعری با من بخوان دوباره
خندیدم و تو رفتی کردی به من اشاره
حالا که من خزانم دردی بر استخوانم
مانده ست تا همیشه شعر تو بر لبانم
میزند باران..
میزند باران هزاران
آتشست بر چشمه ساران
بوسه هایش به چه زیباست..
بر لب خشک بهاران
یاد مادر..
مادرم قصه تو خوب شنیدن دارد
بوسه بر چشم تو و غصه چکیدن دارد
مادرم پر شده این چشم ز تصویر تو و
من و آن عاشق و این خفته که دیدن دارد
تنهاتر از تنها..
باز تنها میشوم تنهاتر از تنها
باز..رفتنها و رفتنها و رفتنها
در نگاهم شاعری می گفت با خود..
پیرم و دردم هزاران
آتشست بر چشمه ساران
اشک میریزم و تنها
مانده ام در عکس یاران
تنهایی..
تنهاییم خوبست
گاهی برای هر..
عشقی
که مغلوبست
پ ن
تنهاییم دردیست
تا بینهایت ها
آن هم برای شوق
دیدار محبوبست
1402/07/03
به کجا چنین شتابان..
به کجا چنین شتابان تو شتاب می کنی تو
که جهان هستیم را تو به خواب می کنی تو
همه سبز و سرخوش مست همه آتشین و سرمست
که به بوسه ای جهان را تو خزان می کنی تو
تو بهار عاشقانی تو کریم و مهربانی...
جوان دگری..
اینجا خزانست و بهار دیگری
که بر آن سوته دلان
گرد هم آیند هزار
بزنند خاک به سر
بهر جوان دگری
پنجشنبه
1402/06/16
در جان عاشقی آن را فرو کنی..
گاهی تلاشت را در سینه میبینم
گاهی درون دل بی کینه میبینم
گاهی به تشویقی مهرت فزون شود
گاهی به مهر تو جانی برون شود
انبوهی از اشعار در جان تو خفته ست
خفته ست درون دل در تو نهفته ست
آینده روشن...
هویدا می کنی..
گیرم که تصویر مرا در چشم حاشا می کنی
عاشق منم..
ای مهربان
گاهی تو هم
آن را هویدا میکنی
شادی
شادی را گفتم..
گفتم تا به کی غم ها
آیدش بر ما.؟
چون شنید آن رفت
رفت و ما تنها
مانده ایم امروز
غصه و ماتم
میخوریم غم ها
صبح دگریست..
خبرت هست که زیبا نگریست
پشت این محرکه عشق تو شور دگریست
خبرت هست ندانستی و من
پشت این صبح سحر گوی تو صبح دگریست