Golsa_Miremad
هر بیت که مینویسم جای پای استاد شهریار است بر جانم؛ رهروِ راهیام که از تبریز آغاز شد و تا دلِ عاشقان ادامه دارد
تو بودی در ضمیرِ ما، چراغِ عشق و جانم
که با نامت به رقص آمد، تمامیِ روانم
چو بستی با دگر یاری، پیمانِ مهر و الفت
ز داغِ هجرِ تو خون شد، دلِ نامهربانم
گذشت از آن ملاقات و از آن دیدارِ دیرین
هنوز از یادِ آن مستی، به یادِ...
نفسم بی تو در این سینه دگر، جانی ندارد
غمِ بیتو شدنم، هیچ ، درمانی ندارد
منِ دیوانه در این شهرِ پر از حیله و نیرنگ
جز به کویِ تو دگر، خانه و کاشانه ندارد
ای که چشمانِ تو آرامشِ این قلبِ غمین است
مگر این عاشقِ دلخسته، جز تو...
تو نفس و جانِ مرا پیشِ خودت باز ربودی
شعر و احساسِ مرا با سرِ اعجاز ربودی
ای که در سارقِ دیوانه، تو هر دم شدهای فاش
قافیه از غزلِ من، به رهی باز ربودی
تو که بر جانِ منِ خسته، چنان پنجه کشیدی
دلِ بیخانه یِ من را، به...
میانِ دستِ من و تو فرسنگها فاصله ها بود
قلبِ من، از قلبِ تو، امنترین جایِ جهان بود
نه دستِ من به تو میرسید و نه نگاهِ تو به من
ولی دلِ من و تو بیمرز و بیجدال بود
اگر هزار سفر بینِ ما حائل میشد
قلبِ من با قلبِ...
نکند دستِ کسی دستِ تو را لمس کند
نکند چشمِ غریبی دلِ تو مست کند
من از آن میترسم آن خندهی شیرینِ تو را
ناگهانی نفسی وسوسه را حبس کند
با تو گفتم که دلِ من به هوایت زندهست
چه کند با دلِ تو، گر دلِ تو سست کند؟
من...
میانِ من و تو دریایِ خون موج میزند
دلِ خسته در آن ظلمت فغان اوج میزند
نگاهت چون شرر بر خرمنِ آرامشم فتاد
غمِ دیرینه در جانم شرارِ سوز میزند
نه راهِ صلح پیداست و نه پایانِ این فراق
زمانه تیغ بر رگهای امیدم میزند
اگرچه موجِ خون ما را...
هر آن کس گفت «بالاتر زِ شب، رنگی نیابی»،
به گوشِ جانِ من، جز نغمهی جنگی نیابی.
من شاعرم؛ و شب، بومِ دلانگیزِ من است،
از دلِ تاریکِ او، تابِ درخشندگی، یابی.
گر سیاهی، جامِ هستی را به خون آغشته سازد،
من رگانم را به رقصِ نورِ بیآهنگی، توانی.
این...
چشم تو گر نباشد قافیه را میبازم
با تو در این ویرانه خانه ی عشق میسازم
دست تو در دستانم وای چه روزی ست امروز
اگر که خواب نباشد، به زندگی مینازم.
<دلِ من ز غصه خون شد، دلِ او خبر ندارد>
تیرِ هجران در وجودم، سرِ او خبر ندارد
جانِ من بر لب رسیده، نفسم نفس نماند است
جورِ شبهای جدایی، سَرِ او خبر ندارد
چایِ بیلبخندِ من سرد، هوای خانه یخ کرده
آه از این حال پریشان، مگر او خبر...
دلِ من در غصه غرق و دلِ او در خوابِ بیدردی
چه کنم با این جدایی؟ که خبر نیست از دلمردی
چایِ من سرد و غمآلود، مثلِ شبهای دلم تاریک
من ولی در حسرتِ گرمیست دلم، دور از دلِ نزدیک
نفسم بر سینه مانده، راهِ جان هم بسته از تکرار...
چه کنم ز حالِ خویش که شدم دوایِ خویش
تو شدی غزل، منم قافیهٔ به پایِ خویش
هرچه درد بوده در من، به خودم رسیده آخر
من طبیبِ زخمِ خویشم، شدهام بلایِ خویش
در غمت دویدم اما به تو امتداد نشد
دورِ خود نهادم و گم شدم در ردّ پایِ...
از تبار غزلیم و نفس هامان شعر است
در جان منو ،اصالت ما شعر است
مدهوش همین وزن و همین قافیه هاییم
هر بار که از عشق بخوانیم، استعاره ی ما شعر است
یک بیت تو را اندازه ی دیوان میخوانم
اینجا عاشقی جرم و است و من عاشق میمانم
تا تو بنشینی میروم شعر بیارم
شعر میخوانم برایت عشقمان زنده بماند
ایران تو شدی، اخر هر بیت من
جان بخش ترین زمزمه، در سینه ی من
شعرم همه اغشته به بوی وطن است
این مهرِ، قدیمی روح و جان این تن است
افتاده شده مهر وجود این وطن
هر لحظه مرا میکشد، این عشق به تن
پرورده ی این خاکم و...
عشق آن نیست زِ بودن، تو فقط خندانی
عشق آن است زِ رفتن، تو به حد ویرانی
عشق آن نیست که راحت، تو کنی شادانی
عشق آن است که بیاو نشوی، نتوانی
عشق آن نیست که یک دم، بُوَدَش مهمانی
عشق آن است که با داغِ دلش، همجانی
عشق آن...
ته کشیده جوهر این قلمم
حرف هایم را بخوان از عمق چشمانم
دگر نه دفترم.
گفتی ای حافظ که عشق آمد، روانم شد روان
از غمت گفتم، ولی جانم نبودی در نهان
این چه فصلی شد که بویِ عطرِ گل آمد بهار
لیک آن یارِ سفرکرده نیامد، ای فغان!
هرچند عیان است ولی وقت بیان است
این عید بدون تو همان ختمِ روان است
چه حاصل زِ جشنی که در آن یار نباشد؟
بی روی تو، عالم همه افسانه و آن است.
اگر در دلِ تو هیچ جایِ من نیست، بگو!
اگر خانهی عشقم، زِ تو، خالیست، بگو!
این خیمه که بر پاست زِ جان و دلِ من،
گر نیست، اگر راست، اگر هیچ، اگر هست، بگو!
جانم تویی، پس راست بگو!
بنام آن که صائب را سخن دانی عطا داد
و در دل تا صفای جویباران را وفا داد
من آن شاگرد ناچیزی که در مکتب اشعارش
چکید از قطره ی فیضش،سخن را ابتدا داد
چو دیدم در غزل هایش ز حکمت بحرِ بی پایان
به بالِ وهمِ ،من پرواز اوج...
در آرزویِ آن دَم که رخسارِ تو بینم،
از شوقِ وصالت، غزلخوان و بِه از اینم
تو چون شکوفهٔ نوبهارانی، یار عزیزم
که عطرِ حضورت، میکند مست و غمینم.
به هر سو که مینگرم، رویِ تو پیداست،
گویی که جهان، در نگاهِ تو زیباست.