متن غزل عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غزل عاشقانه
دلم از شهد لبهای تو جامی پر عسل می خواست
بغل وا کن دل آشفته امشب یک بغل می خواست
کنار دل دمی بنشین ، که تنهایی امانم برد
نوای ساز دل بشنو دلم گویی غزل می خواست
میان خواب و بیداری خیالی راحت و آرام
دل تنگم هوای عاشقانه،...
ای که در آئینهی دل، نقش یاران دیدهای
در شب تنهائیام، پایان هجران دیدهای؟
نسترن های خیالم در بهاران دلت
در خزان مانده ،تو دل را در بیابان دیده ای؟
عشقمان زیبا چو دریا آبی و بی انتها
ای دریغا تو به دریا غیر طوفان دیده ای؟
خاطرات عشقمان چون...
چه کنم ز حالِ خویش که شدم دوایِ خویش
تو شدی غزل، منم قافیهٔ به پایِ خویش
هرچه درد بوده در من، به خودم رسیده آخر
من طبیبِ زخمِ خویشم، شدهام بلایِ خویش
در غمت دویدم اما به تو امتداد نشد
دورِ خود نهادم و گم شدم در ردّ پایِ...
عشق از دلِ من رفته و جان در بدنم نیست
دیگر به سرم آن هوسِ کوه کَنم نیست
نه روزنه نوری و نه سنگِ صبوری
بسیار سخن دارم و میلِ سخنم نیست
معذورِ خطابِ دلم و کشته عشقم
اما چه کنم گور ندارم کفنم نیست
برگرد مرا زنده به گورم...
آن کبوتر که به مهمانی باز آمده بود
جَلوَتی بود که از خلوتِ راز آمده بود
این همه حُسنِ خدایی این همه نقش و نگار
پرتره زینت عشق بود چه ناز آمده بود
بُتِ شیداییِ دی بود کنون با دف و نی
در کَفَش ساغر و می زمزمه ساز آمده...
"چشم تو"
چشم تو، جشنِ غزل، باده به مینا زده است
خندهات، برقِ سحر، طعنه به دریا زده است
بیگمان بعدِ تو، آیینهی دل گفت به خویش
که خدا بار دگر، نغمه به شیدا زده است
آسمان طاقتِ دو ماه و دو خورشید نداشت
پس قلم دست به یک حکمتِ...
در عشق بازی دلم گل پای هر دیوانه ریخت
تا که او هم گوی آتش را بر این گلخانه ریخت
آن شرابی را که من با صبر، کهنه ساختم
چشم یک حورینما امروز در پیمانه ریخت
احتمالا بازهم مغبون عشقی دیگرم
ماه من شب زلف خود را باز و بر...
«صبحِ روشنِ عشق»
دیدم رخ تو، صبح دلم روشن شد
از پیلهی غم، بالِ من پروانه شد
یک بوسهی شیرین تو، جان را ببرد
مستی به دل افتاد و جهان، میخانه شد
«بزمِ دل»
چشم تو، آتش به جانم زد، کمی پروا بکن
دل به لرزه افتادهام، غوغا بکن
خندهات چون قهوهی شیرین، مرا بیخویش کرد
هوش از سرم بردهای، تنها مرا شیدا بکن
نازت از حد میگذرد، آهستهتر پیمانهریز
ساقیِ جانم شدی، با من همین سودا بکن
آخر این بزمِ دل،...
«دکمهی پیراهنش»
آنقدر دل بستهام بر دکمهی پیراهنش
که نفسهایم همه در عطر او پنهان شده
فکر آغوشش مرا در خواب هم آرام کرد
هر نفس با یاد او چون نغمهی باران شده
لبخندش چون سحر بر جامهام گل میدمد
دل اسیرش تا ابد در حلقهی ایمان شده
منِ افسون شده، لیلا همه دنیای من است
شمع و صهبا و دو دنیا همه لیلای من است
گرچه در دفتر تقدیر و قضا مجنونم
هر که عاقل شده جویندهی جا پای من است
قیس و فرهاد کجا و منِ شوریده کجا
قیس با چوب شکسته کفِ دریای من است...
«غمِ شیرین»
چه خوش است این غمِ پنهان، که به جانم تو نهادی
که به هر آه، به هر اشک، نفس تازه دادی
نه به شادی، نه به خواب و نه خیالِ گذرا
که به رویای تو، ای عشق، جهان تازه دادی
به نگاهت همه سبزی، به نفسها همه نور...
و احساسم
غزل، غزل
عاشق میشود
طلوع نو و
دوبارهی چشمانت را
عشق آمد و زبان دلم ، غرق ناله شد
با چشمهای مِی زده ات هم پیاله شد
پایان قصه را نرسیدن خراب کرد
وقتی کتاب عاشقی ام چهل ساله شد
حتی هنوز یاد تو را شعر می کنم
با رفتنت جوانی من استحاله شد
مهمان لحظه های من و غافل...
شمس تبریزم، غریبی در جهان چون من کجاست؟
گرچه مشهور جهانم کرده مولانای من...
تشنه ای منتظر معجزه ی بارانم
مثل گلدان ترک خورده لب ایوانم
بانگاه همه ی آینه ها درگیرم
ودر این بادیه عمریست که سرگردانم
گرچه عمری نشده قسمت من دیدن تو
قسمتم میشوی آخر وخودم میدانم
باز برگرد واز این غائله دریاب مرا
که ازین درد به لب میرسد آخر...
فکرت گرفته روز و شب از دیده خواب را
از واژه هام قدرت هر انتخاب را
لحظه به لحظه همنفس جان خسته شو
تا دور سازی از دل من اضطراب را
حالا که پیش چشم توام اندکی بخند
از نو بساز، حال من دل خراب را
وقتی غزل به نام...
شــعر و غــزل و هـزار جـان تقدیمت
زیبـــــایــی بــــاغِ ارغـــوان تقدیمت
یک دشتِ پر از بنفشه های خوشرنگ
با عـــطرِ شـــکوفه در جهان تقدیمت
ازمن ربوده ماه رخت صبرو تاب را
دیگر ندیده دیده ی ما رنگ خواب را
تقویم سر رسیده و ما را رها نکرد
ایام می کشد به رخ ما حساب را
درانتهای شام سیاهم سپیده نیست
دراین شب سیاه بیاور شهاب را
اکنون مقیم کوچه ی تنهاییم شدی
پنهان بیا...
فکرت گرفته روز و شب از دیده خواب را
از واژه هام قدرت هر انتخاب را
لحظه به لحظه همنفس جان خسته شو
تا دور سازی از دل من اضطراب را
حالا که پیش چشم توام اندکی بخند
از نو بساز، حال من دل خراب را
وقتی غزل به نام...
روبرویم میز و دفتر ،بغض و آه پنجره
باز دارد شعر میگوید نگاه پنجره
مینویسم روی کاغذخط به خط احساس خویش
روز خود را میکنم هرشب سیاه پنجره
اشک میریزم برای درد هایش روزو شب
همدم تنهاییم گشته است ماه پنجره
میرسانم هرشبم را تا طلوع صبح درد
میرسدآرام گاهی...
دلتنگ توام خط بزن این فاصله هارا
دنبال تو گشتم همه ی قافله هارا
زخمی که به دل دارم از این فاصله قدری ست
کز یاد ببردم همه ی آبله هارا
ازچلچله ها بسکه سراغ تو گرفتم
مجنون تو کردم همه ی چلچله هارا
با سلسله ی موی تو شاعر...