متن ایران
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ایران
ای که در آئینهی دل، نقش یاران دیدهای
در شب تنهائیام، پایان هجران دیدهای؟
نسترن های خیالم در بهاران دلت
در خزان مانده ،تو دل را در بیابان دیده ای؟
عشقمان زیبا چو دریا آبی و بی انتها
ای دریغا تو به دریا غیر طوفان دیده ای؟
خاطرات عشقمان چون...
.
فصل بهار میرسد ، رقص بنفشه دیده شد
گل چه به ناز آمده، برگ گلش خمیده شد
بوسه زدی که بر لبش، شمع سحرگهت شود
شعله ی شمع را ببین طبع سخن چکیده شد
از رخ یار ماهرو ، ناز غزل خریده دل
نغمه ی عود خوش نوا، ساز...
-رقص پریان
داستان چیز دیگریست
ما به مصیبت عادت کردهایم
صدای ما را از تالاب پریان میشنوید
از زایندهرود، هورالعظیم
از دریاچه ارومیه
از میانکاله
صدای ما را از ایران میشنوید
بهزیستی کجایی؟
این دختر بدسرپرست
سالها است خودفروشی میکند.
نمانیم کین بوم ویران کنند
هَمی غارت از شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کَسی آفرین
چو ویران بُوَد بومِ ایران زمین...
اگر روزے جـבا شـב בستم از בامان این בنیا
بگوییـב عاشق ایران بوב و عاشق בنیا.
تنگه_هرمز_بسته_شد
اهل_جنوبم
وفا را از هرمز آموختهام:
اینکه در سینه فقط #یک کشتی باشد
و به اسم هر بادی لنگرش را نکند.
دلتنگی را نیز از همان جا دارم:
وقتی همان یک کشتی هم عبور میکند
و حتی یک نگاه غریبانه پشت سرش نمیگذارد.
هرمز شاید عاشقیست
که دیگر کشتی...
مادری دارم به زیباییِ بہشت
نامش ایران ، روسریِ او آبی خزریست
و دامنِ پاکش ، خلیج تا همیشه فارس
ایران تو شدی، اخر هر بیت من
جان بخش ترین زمزمه، در سینه ی من
شعرم همه اغشته به بوی وطن است
این مهرِ، قدیمی روح و جان این تن است
افتاده شده مهر وجود این وطن
هر لحظه مرا میکشد، این عشق به تن
پرورده ی این خاکم و...
بیا ای دوست این جا در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان این جا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در این جا باش و زن باش
✍🏼ایــران مـن
مادرم ایران، سرایت جاودان
ای مرا باشی همه نام و نشان
چشمه ی امید تو پاینده باد
نام تو کوبنده باد در هر مکان
خاک پاکت شد مُهر سجاده ام
همچو رستم من یَلِ آماده ام
پا رکابت میشوم ای میهنم
بهر آزادی تو جان می دهم
جان...
درس ما این روزها ای بچهها درس وطن است
حفظ این خاکِ گران واجب شده تا جان به تن است
گرچه زخمی گشتهایم اما برای حفظ این خاک
لازم ار باشد همیشه میکنیمش سینه را چاک
کم ندیدیم این چنین جور و ستمها، کم ندیدیم
همچو ققنوسی ز این خاکستر...
میان این همه شتاب...
گاهی باید در روشنای درون ایستاد🌷
همان جایی که سکوت، بلندتر از هر صدایی سخن میگوید و آدمی درمییابد که رشد، پنهانترین و شریفترین اتفاق زندگیست.
امید ، از دل همین لحظههای آرام قد میکشد🕊️
جایی که میفهمی جهان ، به اندازهی وسعت نگاهت گسترده میشود...
#ایران_وطنم
ای که نامت نفسِ من، جانِ من و جانانِ مَـن
سِـرِ مِهرِ توست در این سینه، نهان و عیانِ مَن
هوایِ پاکِ تو، در کوچهسارِ زندگیام
همان بویِ گُلست و بویِ بارانِ بوستان مَن
عطرِ بارانِ تو، بر رُخسارِ زمستانِ می چِکد
نَویدِ شکوفه میدهَد، ای سبزِ بهارانِ مَن...
هر کجا باشم کنم جان را فدای میهنم
عزّت و نیکی بخواهم از برای میهنم
نام زیبایی که باشد نام این خاک کُهن
نام او ایران و باشد او همای میهنم
هر چه گویم وصف فرزندان ایران را کم است
پاسداری می کنند از جا به جای میهنم
کشورم باشد...
وطنم، ایران
جان فدای خاک پاکت ای همه دلبستگی
مست از جام جهانت، جان و روانم با تو مست
چشمِ دل قربان خاکت، دل به دریای امید
خاک کویت سرمهٔ چشم، و، جهانم با تو مست،
ما ز نسل ایران و ایمانیم
بهر حفظ کشور چو طوفانیم
وطنم، ایران
جان فدای خاک پاکت ای همه دلبستگی
مست از جام جهانت، جان در راه تو مست
چشمِ دل قربان خاکت، دل به دریای امید
خاک کویت سرمهٔ چشم وجهانم با تو مست،
باز چه شبی، چه بارونی
چه زمستون نا مهربونی
هوای همدلی چه ناجوره،
امان از دردم سلطان قلبم
روزاش بوی غم داره،
جانم فدایت، ای مهربانم
مام من خسته و غمگین
روی قلبش یـه غم سنگین
امان از این وعده ی رنگین
به دلش داغ غنچه ی خونین
ای نازنیم...
✍🏼ایران سر فراز،
ای ایران ای سرای پاکان و فرزانگان
مهدِ داد و خرد، گهوارهٔ مردان پاک
از فریدون و جم تا کوروش دادگر
نام نیکت مانده در دفترِ روزگاران
البرزت تاجِ سر، خلیجت گوشوار
دشت و کویرت پراز راز نهان و آشکار
رودهایت چون خونِ زندگی در رگِ خاک...
دینم چراغیست که در تاریکترین شبها خاموش نشد، آیینم ریشهایست که مرا سر پا نگه داشت، و ایران سرزمینیست که با تمام زخمهایش هنوز تپش قلب من است
یا سرزمین مادری
یا مرگ
«فرشوگر»
آه ای مادر،
میهنم، ای ایران،
آسمانت تاریک، آلوده،
رودهایت، چون رگ غیرت ما،
بر بستر سنگی، خشکیده،
جنگلت، در آتش جهل، سوخته،
دلت خون، شکسته،
روحت خسته،
پرندگانت، زخمی و هراسان،
در باد بیپناهی، آواره.
آه ای مادر،
دشتهایت، در حسرت سرسبزی و آبادی،
نالان،
زمینت، تباه، فرسوده،...
رهایم کن از حصار روزمرگی و غبار فراموشی...
بگذار جانم در نسیم بیپایان حقیقت سبک شود
و نگاهم در روشنای بیکران آگاهی شفاف گردد.
میخواهم سکوت خویش را در آواز ستارگان بجویم...
بر صفحهی آسمان نام خود را با جوهر سپیده بنگارم
و برای حیرانی انسان، شعلهای از حضور باشم؛...