اشعار و جملات زیبا حسنعلی فرهادی((سعادت))
عاشقم عاشق شعر دوستدار شعرا همسر خانواده اهل ایران شهر دل کلبه عشاق خیابان ترنم کوچه ترانه خانه غزل
زنده عشق
@@@@@@@@@@@@@@@
ما زنده به عشقیم و سرا پا به سجودیم
در طاعت معشوق یکی شاخه قعودیم
بیدل ز همه خاصه احوال جهانیم
در شادی و غم واله و بی حد حدودیم
سرت سبز و دلت روشن
نمی آیی شکایت نیست
نمی خواهی حکایت نیست
سرت سبز و دلت روشن
پس از آن حرف دیگر نیست
یارب
یارب به دلم مهر علی افزون کن
با مهره حسین آخرم گلگون کن
یک شب تو مرا به کربلا مهمان کن
جانم بستان و با حسن همراه کن
یارب
یارب به دلم مهر علی افزون کن
با مهر حسین آخرم گلگون کن
یک شب تو مرا به کربلا مهمان کن
جانم بستان و با حسن همراه کن
یار دیرین
مرا از دام خود بیرون نکن ای شور شیرینم
بکش در سایه آغوش خود ای یار دیرینم
آغوش تو
مرا به آغوش خود راه بده یک شبی
تا که فراری شود غُصه ی یک عالمی
گریه درمان دل است
دل اگر می شکند گریه درمان دل است
غنچه چون می شکفد لب و دندان گُل است
انتظار یار
نشسته ام به دل امید می دهم
به زلفهای سیاه خویش
تِم
سپید می دهم
ولی
نیامدی!
حال
ببین که پیر شدم
ازاین زیر و بم های روزگار
چو زخمه های تار
نحیف و زار
شدم
مابین
هرچه که بین ما بود هوس بود خیال بود
هرچه که بین ما بود قفس بود سوال بود
سختی رفتن
هر که از دوست برفت
چون رگ و پوست برفت
وانکه با دوست برفت
گندم از پوست برفت
توشه و زاد
هر که یک دانه بکاشت
خوشه های انباشت
هرکسی باد بکاشت
گرد بادی بر داشت
رهایی
هرکه در دام برفت
صبر و آرام برفت
وانکه از دام برفت
شاد و خوشکام برفت
بامداد رحیل
هرکه در خواب برفت
کاروان راه برفت
وانکه از حال نرفت
خواب یک باره برفت