حکایت رفاقت قدیمی من با...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن برشی از کتاب
- حکایت رفاقت قدیمی من با...
#مهدی ابراهیم پور عزیزی " نجوا"
برشی از کتاب در حال چاپ نجوای دل
حکایت رفاقت قدیمی من با قاب خاطرات حکایت قهوه ای ست
که امروز را با یاد روزهای رفته از یاد
تلخ تلخ
نوش نگاهم کردم ....
پشت در پشت جرعه هائی که
کام فرصت سوزی را تلخ نمود
تا شاید
دار آویزی باشد لحظه های انتظار را
آنجائی که چشم چرانی میکرد
قاب های حلقه آویز را
در پست توی خیال
فارغ از تمنای دلم
در دنیای رویاهای یخ زده ؟!....
تصورمحالی است
سرگردانی واژه های دوست داشتن
نشسته در صف انتظار
و رها شدن از بند تعلق
در چه کنم های
واژه های سرگردانی که دوست داشتن و نداشتن را به جان هم انداخت؟!...
دیگر طاقتی نمانده است
رویاهای دلهره های آوری که ؟
کـه انتظار تمام شدنش از سرم پرید
نمی دانم ها
واژه سرگردانی است
که یکباره در جرعه آخر را از راه رسید
وای
سرریز شد
کاسه صبرم
گستاخ تر از همیشه
چه شد ؟!...
دلگرمی های راه گم کرده ام !!...
پا در یک کفش گذاشت
که قهوه میخوام
حتی تلخ تلخ!!!....