زندگی یعنی یک جرعه شربت...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

🕊 زندگی یعنی یک جرعه «شربتِ آبلیمو» در کاسه‌ی رویی (روحی) ، که یخ‌هایش با صدای تیک‌ تیک می‌شکستند و خُنکایش تا عمق جانِ یک بچه‌ی دهه‌ی شصتی نفوذ می‌کرد.
زندگی یعنی صف‌ های طولانی شیرِ شیشه‌ای با آن درپوش‌های آلومینیومی که با نوک انگشت سوراخ می‌کردیم؛ یعنی بوی دفترچه‌ های کاهی و پاک‌ کن‌های دورنگی که کاغذ را پاره می‌کردند اما خیالمان را نه.
یعنی شب‌ هایی که صدای آژیر قرمز، ما را به زیرزمین‌های نَمور می‌کشاند و تمام دنیایمان در یک رادیوی کوچک دو موج خلاصه می‌شد که میان خش‌خشِ بی‌ پایانش، دنبال خبری از پیروزی می‌گشتیم.
زندگی یعنی تماشای جاده‌ های خاکی از پشت شیشه‌ی اتوبوس‌ های ایران‌پیما ، وقتی نوارِ «بوی جوی مولیان» در فضای دم‌ کرده‌یِ ماشین می‌پیچید و ما با پاهای آویزان ، به افقی خیره می‌شدیم که انگار هیچ‌ وقت تمام نمی‌شد.
زندگی یعنی مشق نوشتن زیر نورِ فانوس وقتی برق می‌رفت و سایه‌ی دست‌ هایمان روی دیوار، غول‌های مهربانی می‌شدند که از هیچی نمی‌ترسیدند. یعنی طعم گسِ خرمالوی نرسیده که دهانمان را جمع می‌کرد، درست مثلِ بغض عصر‌های جمعه که با دیدن تیتراژِ «بچه‌های کوه آلپ» جان می‌گرفت.
و در آخر ، زندگی همان تکه نانی بود که با دست‌ های خاکی از روی زمین بلند کردیم ، بوسیدیم و گوشه‌ی دیوار گذاشتیم؛ ما نسل بوسیدنِ برکت‌ های کوچک بودیم ، نسل دویدن و نرسیدن ، اما چقدر خوشبخت بودیم که لایِ آن‌همه آژیر و اضطراب، هنوز دلمان برای جوجه‌ های رنگیِ کُنج حیاط می‌تپید. خاطره‌ی ما ، بادبادکی بود که نخش برید و رفت ، اما چشم‌هایمان تا ابد به آسمانِ همان سال‌ها خیره ماند..

✍️هدی احمدی
ZibaMatn.IR
دلنوشته های هُدی
ارسال شده توسط
ارسال متن