حکایت الاغ عزیز مردی شبی خوابی...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن داستان آموزنده
- حکایت الاغ عزیز مردی شبی خوابی...
حکایت الاغِ عزیز:
مردی شبی خوابی دید؛
خوابی که بویِ مرگ میداد.
صبح، با دلِ لرزان رفت سراغ معبّر.
پیرمرد معبّر چشم بست، چیزی زیر لب زمزمه کرد و گفت:
«عزیزترینِ زندگیات از تو گرفته خواهد شد.»
ترس مانند سایهای در جان مرد افتاد.
فکرش میان صورتِ پدر، صدایِ مادر،
و نگاهِ همسرش سرگردان شد.
گفت: «نه… من طاقتِ این را ندارم.»
اما مرد بهجای روبهرو شدن با ترس،
تصمیم گرفت تقدیر را دور بزند.
با خودش گفت:
«اگر عزیزترین چیزم را عوض کنم،
سرنوشت هم اشتباه میکند.»
رفت و یک الاغ خرید.
به او غذا داد، تیمارش کرد،
با او حرف زد، برایش وقت گذاشت.
و جلوی مردم میگفت:
«این، عزیزترین موجود زندگیِ من است.»
کمکم نقش، به واقعیت تبدیل شد.
الاغ شد پناهش،
بهانهی لبخندش،
و دیواری که پشتش ترسش را پنهان میکرد.
ماهها گذشت…
و آن اتفاق افتاد.
یکی از عزیزترین آدمهای زندگیاش مرد.
مرد در میان جمع ایستاد،
دلش عجیب آرام بود.
در دل گفت:
«خداروشکر… عزیزترینم هنوز زنده است.»
او عزیزترینش را حفظ نکرده بود؛
فقط تعریفِ خودش از عزیزترین را تغییر داده بود.
سرنوشت، چیزها را نمیگیرد،
سرنوشت «جایگاه»ها را جابهجا میکند.
آنچه از او گرفته شده بود،
یک انسان نبود…
توانِ انسانبودن بود.
حواست باشد؛
وقتی برای اثبات به دیگران مسیرت را عوض میکنی،
کمکم خودت را گم میکنی.
آدم میتواند عزیزترین چیزش را عوض کند،
اما نمیتواند از تاوانِ انتخابهای غلطش فرار کند.
و در پایان،
نه تقدیر میبازد
نه سرنوشت…
بلکه انسان است که میبازد.
البته انسان زمانی میبازد
که صحنه زندگی را با صحنه تئاتر یکی بداند
و نقش اصلی یعنی انسان بودن را از یاد ببرد.