آه چگونه می بایست که انسان...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های عطیه چک نژادیان
- آه چگونه می بایست که انسان...
آه، چگونه میبایست که انسان، این اوجِ هستی، این برترینِ خلقت، دل به این لجنزارِ دنیایِ پوچ بندد! و این بتانِ نوظهورِ عصر، این سرابِ سرگردانیِ انسان را، چگونه باید از بیخ و بُن کند و از این زندانِ تزویر رهانید؟
الحمدلله بر آن دردی که انسان را از حصارِ دنیاپرستی میرهاند؛ بر آن اقرارِ به حق، آنگاه که سجدهیِ رهایی، نه بر آستانِ بتی نوظهور، که بر دلِ حق مینشیند. این بریدن، نه انزوا، که اوجِ «خویش» شدن است؛ آنگاه که «منِ» حقیقی، در خلوتِ «خدا»، از بندِ این ابتذالِ تقلیدی، این سایهیِ بیروحِ «دیگری»، این تمدنِ تهی از معنایِ غرب، آزاد میگردد.
این خویشتنشناسی، دردی است که «آگاهی» میزاید؛ دردی که «حقیقت» را بر ما عریان میسازد؛ دردی که در آن، «انسانِ» شایستهیِ رسالت، از خوابِ غفلتِ «دنیا» - آن زندانِ زر و زور و تزویر - بیدار شده و روی به معبود میآورد.
این، نه چون دیگران در پوچیِ دنیا زیستن، که «انقلابِ درونی» است؛ آنگاه که از بتکدهیِ دنیاپرستی گریزان شده، به سوی «کعبهیِ معشوق»، آن قبلهیِ عشق و حقیقت، هجرت میکنی و «ربنا» را میپرستی.
الحمدلله بر این رنج روشنگر، بر این دردِ انسانساز، بر این جدایی آگاهیبخش از دنیا ، که مرا از گنداب «دنیا» و «آدمهایش» - این مشتی تصویرِ بیروحِ تقلیدی - شست و به سرچشمهیِ حقیقت، به آغوشِ خدا رساند.