عطیه چک نژادیان
نویسنده ،شاعر وپیشگام حرکت فکری NextGenLaw
ساعت از دوِ شب گذشته بود.
شهر
زیرِ انفجار
میلرزید.
نه…
لرزیدن
کلمهی کوچکیست
برای شهری
که انگار
داشت تکهتکه
زیرِ آسمانِ آتشگرفته
جان میداد.
هر بار
که صدای مهیبی میآمد،
دیوارها میلرزیدند،
شیشهها
جیغ میکشیدند
و قلبِ من
برای چند ثانیه
از تپیدن میایستاد.
انفجارها
آنقدر نزدیکتر میشدند
و...
جنگ
فقط صدای انفجار نبود؛
گاهی
یک قبرِ نیمهتمام بود
که هر چند روز
دوباره باز میشد…
کودکی را دفن کرده بودند
با پیراهنی خاکی
و اسمی
که مادر
میان گریهها صدا میزد؛
اما جنگ
هنوز تمامِ او را پس نداده بود.
یک روز
دستی پیدا شد
کنار دیوارِ سوختهی...
بعضی خبرها
آدم را نمیکُشند؛
فقط کاری میکنند
دیگر هیچوقت
مثل قبل نفس نکشد…
چند شب پیش
میانِ اسامی شهدا و خبر جنگ،
ناگهان اسمِ تو را دیدم؛
و دنیا روی سرم آوار سد
تو قرار نبود
اینطور اینقدر زود بروی…
تو همان دختری بودی
که سالها
با خستگی و...
زن
خیلی آرام بود.
آنقدر آرام
که انگار تمامِ گریههای دنیا
از گلویش عبور کرده بودند
مثل آدمی که تمام مصیبت های دنیا را دیده بود
برای MRI آمده بود؛
با دستی پیچیده در باند
و سکوتی
که از هر فریادی بلندتر بود.
گفتند باید باند را باز کنیم،
پلاتین...
مادرش
با روسریِ نیمهافتاده
میان دود میدوید،
پدرش
آجرها را کنار میزد،
و از زیرِ آن همه خاک
هنوز صدای گریهی فرزندشان میآمد.
مدرسه فرو ریخته بود؛
دفترها
خونی شده بودند،
کفشهای کوچک
لای سیمان و آهن مانده بودند،
مادر
خم شده بود
دستِ کودکی را بگیرد،
پدر
با تمام...
کرمانشاه
هنوز
بوی آن کوچه را
فراموش نکرده است؛
کوچهای در حافظیه
که انگار
مرگ،
خانهبهخانه
در آن قدم زده بود.
دیوارها
فرو ریخته بودند،
پنجرهها
با چشمهای شکسته
به آسمان نگاه میکردند،
و هیچ صدایی
در آن حوالی نبود
جز آژیر
و گریههای پیرزنی
که خانوادهاش
زیر آوار مانده...
از او
فقط یک دست مانده بود…
دستی
که روزی
موهای دخترش را نوازش میکرد،
دستی که شاید گره ها از زندگی انسانهای زیادی باز کرده بود،
و گاهی
خسته از مصائب زندگی
به دعا بلند میشد.
حالا
از او فقط یک دست پیدا شده بود
دستی بیصدا
میان خاک...
بعضی آدمها
فقط یکبار نمیمیرند…
گاهی
در یک لحظه
تمامِ زندگیشان
جلوی چشمشان دفن میشود و از آن به بعد هر لحظه هر ثانیه هزاران بار می میرند و زنده می شوند.
میگفت رفته بود خرید؛
یک بیرون رفتنِ ساده،
در یک روزِ معمولی…
و وقتی برگشت
دیگر
هیچ چیز...
دوستم هنوز
وقتی حرف میزند
صدایش میلرزد؛
میگوید
همهچیز
در چند ثانیه
از زندگی
به آوارتبدیل شد.
اول
صدایی آمد
شبیه شکافته شدنِ آسمان،
بعد
دیوارها لرزیدند،
شیشهها پاشیدند
و آدمها
میان دود
به هم میرسیدند
بیآنکه بدانند
چه اتفاقی افتاده.
میگفت
وقتی نیرو های امدادی خودش را از زیر...
کوچهٔ جاجرودی…
کوچهای که انگار
از اول تا آخرش
یکجا فرو ریخته بود؛
دیوارها ایستاده بودند
اما زندگی
زیر آوار موشک ها مانده بود.
بعضیها را از زیر آوارپیدا کردند؛
با تنی سوخته،
با انگشتری شکسته،
با تکهای لباس
که مادر
از میان خاک شناخت.
و بعضیها…
هنوز
در شمارِ...
آن شب، آخرین ساعاتِ سکوت بود. ساعتِ یکِ نیمهشب. در آستانهی گریز به خواب، میانِ دردِ پلکهای سنگینم که مدتها بود از وحشتِ جنگ نخوابیده بودم، ناگهان...
یک موج انفجار، همان صدای لرزشی که از اعماقِ زمین شروع شد و تا بناگوشِ ساختمان پیچید. دیوارها فریاد زدند، قلبِ پنجرهها شکست...
چشمانم هنوز از غبارِ انفجارِ شبِ پیش، تار بود. اما تصویری که در ذهنم نقش بسته بود، از هر نوری شفافتر بود. تصویری از پدری. پدری که میانِ آوارِ خانهاش، نه دنبالِ وجود که دنبالِ جانِ گمشدهاش میگشت.
آن صحنه، هرگز از ذهنم پاک نمیشود. پدری که میانِ ویرانهها، چون...
اینجا، در این پهنهٔ مقدس، «وطن» تنها خاکی نیست که بر آن گام مینهیم؛ اینجا «ایمان» است که ریشه دوانده، «جان» است که در رگها میجوشد، و «آگاهی» است که در صدای قلب ما طنینانداز است.
مردم!
ما بیشتریم.
سالها به شیوهای تبلیغ میکردند که گویی اقلیتیم، اما امروز حقیقت...
آه، چگونه میبایست که انسان، این اوجِ هستی، این برترینِ خلقت، دل به این لجنزارِ دنیایِ پوچ بندد! و این بتانِ نوظهورِ عصر، این سرابِ سرگردانیِ انسان را، چگونه باید از بیخ و بُن کند و از این زندانِ تزویر رهانید؟
الحمدلله بر آن دردی که انسان را از حصارِ...
به امید ظهورت، قلم به دست گرفتم
که زمان از آن توست من ز رب هست گرفتم بدان که نسل دین ز شوق روی تو سبز است که از بهار تو، ای زمان! زحق دست گرفتم
زمین، به شوق ظهورت، دوباره جان بگیرد
من از کرامتِ ظهورت امید و هست...
من دختریام که جهان رااز چشمانِ مامان سیتاشناختم. هرجاکه نگاه میکنم، ردی ازسیتاست؛ درآفتابِ صبح، در بخارچای، در نسیم آرامی که ازپنجره عبورمیکند. گاهی فکرمیکنم دو قلب دارم ـ یکی در سینهی خودم، و دیگری در سینهی مادرم سیتاکه برای من می تپدو هیچ خاطره کودکی وغمی دیگر نمیتواند ذرهای...
دل ز غم ظهورش چو شمع ویران شد
تا نسیم وصالش جان خسته هم شاد شد
هر دیده که ز نور او اشک شوق ریخت
در بزم غیبش عاشقانه رندان شد
اگر صبر عاشقانه جان سوزاند
لیک عطر ظهورش دل خسته را شادشد
هر دم که گذرد، مهر او در...
برخیز و پیش برو، حرکت کن، به درک که تاب موفقیت تو را ندارند. هیچ چیز مهم نیست، هیچکس اهمیت ندارد جز تو و هدف تو.
بگذار آنهایی که تاب دیدن موفقیت تو را ندارند، خودشان را تا میتوانند به در و دیوار بکوبند و زمین و زمان را به...
در غزّه،
سرما فقط یک کلمه نیست؛
یک جلّاد رسمیِ بشر است که با حکمِ قطعیِ سکوت جهانی، در رگهای کودکان میدود و استخوانهای نحیفشان را خرد میکند.
اینجا هر شب، از وجدانِ یخزدهٔ سران دنیا سردتر میگذرد؛
و هر کودک، به اندازهٔ تمام بیشرمیِ دنیا،
زخمیتر، تنهاتر، محکومتر است....
به لطفِ اوست که این چرخِ کهنه پابرجاست
که هرچه هست در این دیرِ بیوفا، از اوست
اگر نسیمِ کرم میوزد به باغِ جهان
ز فیضِ سایهٔ پنهانِ آن دعاگو، اوست
جهان ز طوفِ حوادث هزار بار شکست
هنوز رشتهٔ عمرش به دستِ دانا اوست
گهی فروغ دهد بر دلِ...
نهان چو باد امید بر دلِ خرابِ من است
که هر نفس به دلم نقشِ آفتابِ من است
اگرچه در نظرِ خلق، چون خیال رهی دان
ولی چو مهر به جان، مونس و شتابِ من است
هزار درد جهانی به یک اشاره کشد
طبیبِ پردهنشینِ شبِ التهابِ من است
به...
به هر کجا که روم سایهٔ تو با منِ تنهاست
امامِ عصرِ نهان، حجّتِ خدا، ره ماست
ز عهدِ آدم و نوح و خلیل و موسی و عیٰسی
به هر زمانه یکی بود، و این زمان ز تو پیداست
تو آن چراغِ شبافروزِ آخرین دوران
که جانِ خستهٔ عالم به...
به نامِ هستی ای شاهدِ پنهانِ سحرگاهان
که از نفاقِ خلق، خون میگرید آیینهٔ جانان
چه پست شد جهان، کاین قومِ بیدل از غرورِ خویش
نه زان طلوع آگاهند، نه یارایِ ظهور جان
بریده رشتهٔ خورشید از نادانی خودکامان
که شد مهِ روشنضمیر از پردهها جانان
ز قدرِ خویش غافل...