از او فقط یک دست مانده...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

از او
فقط یک دست مانده بود…
دستی
که روزی
موهای دخترش را نوازش می‌کرد،
دستی که شاید گره ها از زندگی انسانهای زیادی باز کرده بود،
و گاهی
خسته از مصائب زندگی
به دعا بلند می‌شد.
حالا
از او فقط یک دست پیدا شده بود
دستی بی‌صدا
میان خاک و خون،
که انگار هنوز
چیزی را محکم گرفته بود؛
شاید امید را،
شاید وطن را،
شاید آخرین تپشِ زندگی را…
مادرش
آن دست را بوسید
ودیگر گریه نکرد؛
فقط آرام گفت:
فدای وطنم، فدای ایرانم

عطیه چک نژادیان
ZibaMatn.IR
عطیه چک نژادیان
ارسال شده توسط
ارسال متن