گفتا که رهایت کنم از بند...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار فاتح
- گفتا که رهایت کنم از بند...
گفتا که رهایت کنم از بندِ نگاهم؟
گفتم که مکن، ای همهی دار و ندارم
چون دست به جانم زد و پرسید چه خواهم
گفتم: تو بمان… من به همین زندهام، یارم
گفتا که اگر دور شوم از تو چه گردد؟
گفتم که نفس میرود از سینه، نبارم
گفتا که چرا اینهمه وابسته شدی تو؟
گفتم که چه سازم، تو شدی روحِ بهارم
گفتا که بگو حدِّ تمنای دلت چیست؟
گفتم که همین: باش… که بیتو نگذرد کارم
گفتا که اگر مرگ رسد، عشق چه باشد؟
گفتم که همان لحظهٔ آخر، تو کنارم
گفتا که به غیر از منِ دلدار، چه داری؟
گفتم که جز این عشق، ندارم، چه ندارم!
گفتا که گمانت زِ منِ خستهجگر چیست؟
گفتم که تویی وصلِ رهایی زِ حصارم
گفتا که بسوزم دلِ عشّاقِ به وصلت؟
گفتم که بسوزان، که جز این صبر ندارم
گفتا که بجز صبر، دعایی دگرت هست؟
گفتم که همین: ای که تو هستی، تو ببارم!
گفتا که به جز عشق، طلب باز چه داری؟
گفتم که همین بس، که تو هستی و نگارم