زندگی گاهی اوقات اون قدر احمقانه...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

نویسنده زهرا شقانی (شوقانی)
کانال نویسنده در روبیکا:@DARCY_CHANNEL ִاین داستان بر اساس واقعیت میباشد.



زندگی گاهی اوقات اون‌قدر احمقانه چیده شده که آدم می‌مونه بخنده یا به دیوار بکوبه سرش رو...!
شروع داستانِ من و ساحل هم دقیقاً از همین زندگی احمقانه بود...
ساحل رو تصور کن، همون دختری که اگه با هم تو یه جزیره دور افتاده هم که باشیم، احتمالاً ترجیح می‌داد از گشنگی بمیره تا اینکه با من یه تیکه نون خشک شریک بشه...
ما توی دبیرستان سابقمون، حکمِ موش و گربه رو داشتیم. یعنی اگه من می‌گفتم هوا سرده اون بلافاصله می‌رفت پنجره رو باز می‌کرد که ثابت کنه من احمقم...!
بعد از یه سال که هر دومون با کلی آرزوی ندیدنِ قیافه های همدیگه مدرسه‌هامون رو عوض کردیم، فکر کردیم دیگه آزادی مطلق! روز اول مدرسه جدید، با اعتماد به نفسِ کامل رفتم تو کلاس و چشمم خورد به تنها صندلی خالی... درست کنارِ نیمکتِ ساحل... قیافه‌اش وقتی منو دید؟ انگار یه موش مرده تو ساندویچش پیدا کرده بود... منم همون‌قدر خوشحال بودم ولی خب، مجبور بودیم تحمل کنیم...
اوضاع همین‌جوری با چشم‌غره و زیرآبی رفتن پیش می‌رفت تا اینکه یه روز عکس پروفایل برادرِ ساحل رو توی گوشیش دیدم...اسمش سپهر بود.‌‌..سپهر یه جوری بود که انگاری خدا ساعتها نشستنه بود و تک تک اجزای صورتش رو خلق کرده بود... همون‌جا بود که مغزم یه جرقه زد «مرجان، اگه می‌خوای بهترین انتقام رو از ساحل بگیری، باید بشی زنِ داداشش»
استراتژی چیدم، یه استراتژیِ خفن... و من شروع کردم مهربون تر بشم با ساحل....
ساحل اولش فکر می‌کرد دارم مسخره‌اش می‌کنم ولی بعد که دید دارم تو درس‌ها کمکش می‌کنم، گاردش پایین اومد...
بالاخره یه روز دعوت شدم خونشون... وقتی سپهر در رو باز کرد، من تقریباً داشتم غش می‌کردم، ولی ساحل با یه لبخندِ شیطانی کنارش وایستاده بود... من که فکر می‌کردم دارم بازی رو می‌برم، فهمیدم ساحل از همون اول فهمیده بود من چه نقشه پلیدی دارم و فقط داشت باهام بازی می‌کرد..
خلاصه بگم، ما دو تا انقدر سرِ این بازی‌های موش و گربه با هم وقت گذروندیم و توی اتاقش درباره سپهر حرف زدیم که یهو دیدیم بهترین دوستای همدیگه شدیم...
الان که دارم اینو می‌نویسم، نه تنها با سپهر ازد. .واج کردم و شدم عروسِ ساحل اینا، بلکه ساحل هم شده اون کسی که هر شب بهم زنگ می‌زنه تا غیبتِ فامیلای شوهر رو برام تحلیل کنه..
بعضی وقتا که با هم می‌شینیم و به گذشته فکر می‌کنیم، فقط می‌خندیم...کی فکرشو می‌کرد اون نفرتِ کلاسِ دهم، بشه پیوندِ خانوادگیِ سالِ دوازدهم؟

زهرا شقانی(شوقانی)
ZibaMatn.IR
زهرا شقانی(شوقانی)
ارسال شده توسط
ارسال متن