اولین باری که سپهر رو دیدم...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
5 امتیاز از 1 رای

نویسنده زهرا شقانی
تنها کانال نویسنده در روبیکا:@DARCY_CHANNEL


اولین باری که سپهر رو دیدم، توی پادگان بود..
فکر نمی‌کردم اون پسر شیرازی با اون خنده‌های از ته دل، یه روز بشه رفیق فاب من... من محمد، بچه‌ی مشهد، اونجا غریب بودم و سپهر با شیـطنت‌ها و حرف‌های شیرینش، زود منو با خودش رفیق کرد.
بیشتر وقت ها از صبح تا شب با هم بودیم،توی کشیک های شبانه، توی مرخصی‌های ساعتی...
شب‌ها تا پاسی از شب بیدار بودیم بیشتر وقت ها، از روزهای بعد از سربازی می‌گفتیم، از برنامه‌هامون، از عشـق و علاقه‌هامون از دختری که سپهر بعد از پایان خدمت قراره بره خواستـگاریش...
سپهر همیشه می‌گفت محمد بعد سربازی حتما باید بیای شیراز و قرارمون بعد پایان خدمت من اولین جا، شهر سپهر بود..
سپهر دو ماه از من زودتر خدمتش رو تموم کرد.. روز رفتنش، حسابی دلم گرفته بود. بغـلش کردم، چند دقیقه ایی صحبت کردیم و راهی شیراز شد..
چند روز بعد،گوشیم زنگ خورده... صدای پشت خط بدجوری گرفته بود، اول نشناختم ولی سپهر بود... همون روزی که سپهر قرار بود بره پایان خدمتش رو بگیره و دیگه رسماً آزاد بشه، درست همون روز که از پادگان رفته بود بیرون خبر رسیده بود که خانواده‌اش توی یه تصادف وحشتناک فوت کردن...پدر، مادر، برادر، خواهر... همه رفته بودن. سپهر شوکه بود، نمی‌تونست نفس بکشه..صداش بزور از پشت گوشی میومد...یه آدرس گرفتم در اولین فرصت برم شهرشون... مغزم سوت می‌کشید. دلم می‌خواست زودتر برم، شاید بتونم یه کاری کنم، شاید بتونم کنارش باشم.... در اولین فرصت رسیدم شیراز، ولی دیر رسیدم خیلی دیر.... سپهر نتونسته بود این غم رو تحمل کنه و رفته بود پیش خانوادش...
با شنیدن خبر خودکشی سپهر، انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد. رفیقم، برادرم، همه رو توی یه لحظه از دست داده بودم. تمام خاطراتمون، تمام خنده‌ها، تمام حرف‌های شبانه‌مون، مثل یه فیلم جلوی چشمم رژه می‌رفت. بعد از گذشت یکسال هنوز یه بغض سنگین تو گلوم گیر کرده که هنوز باز نشده... حسرت یه بغـل، حسرت یه دیدن دوباره، حسرت یه الو سپهر دیگه، تا ابد با من موند.
این داستان بر اساس واقعیت میباشد(اسم شخصیت های اصلی و مکان زندگی تغییر کرده)

زهرا شقانی
ZibaMatn.IR
زهرا شقانی(شوقانی)
ارسال شده توسط
ارسال متن