دیده می بندم که گردد باز...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار مهدی غلامعلی شاهی
- دیده می بندم که گردد باز...
دیده میبندم که گردد باز، چشمِ جانِ من
در میانِ خلوتِ شب، نورِ بیپایانِ من
سایهها در رقص و من در جستجویِ روشنم
ای تو خورشیدی که هستی شمعِ سرگردانِ من
بحرِ هستی غرقِ طوفان است و من در ساحلم
موجِ آرامش تویی در پهنهیِ طوفانِ من
تار و پودم را به دستِ بادِ مستی دادهام
ای نسیمِ صبح، جاری شو در این سامانِ من
نقشِ سنگی بودم و با بوسهات گل کردهام
ای حقیقت، سبز شو در لحظهیِ عرفانِ من
خندهای کن تا که بشکافد دلِ تنگِ زمین
غنچهای شو در دلِ این خاکِ سرگردانِ من
قطره بودم، آمدم تا در تو دریا گم شوم
محو شو ای بینشان در وسعتِ ایمانِ من
کوزهیِ خالیِ جانم تشنهیِ پیمانهیِ توست
پر کن از مِی، ساغرِ لبریز از کتمانِ من
پردهای بردار از رویی که پنهان مانده است
تا شود روشن چو خورشید، این شبِ حیرانِ من
بسته بودم بندِ دل را بر طلسمِ رنگ و بو
بگسل این بند و رها کن، جانِ سرگردانِ من