متن اشعار مهدی غلامعلی شاهی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار مهدی غلامعلی شاهی
دل ز هجران رُخَت خونین، نگارا، تا به کی؟
جان ز سودای غمت غمگین، نگارا، تا به کی؟
چشم یعقوبم ز هجران کور شد در انتظار
یوسفم کی می رسد از چین، نگارا، تا به کی؟
بر لبم آه است و در دل آتش هجران مدام
این چنین آتش بود...
دل ز هجران تو در تاب و تب و سوزان شد
چشم در حسرت دیدار تو چون باران شد
ناله مرغ شب آید به فغان از غم تو
گوئیا قصه درد دل من عنوان شد
ماه پنهان شد و شب گشت سیه چون مویت
این جهان بی رخ زیبای تو...
دل ز هجران رُخَت، خانهی ویرانه شده
جان ز سودای غمت، بلبلِ دیوانه شده
چشم من چشمهی خون گشت ز هجران رُخت
آسمان هم ز غم عشق تو افسانه شده
هجر تو آتشی افروخت به جان و تن من
این دل سوخته از عشق تو پروانه شده
با خیالت شب...
دل از غم خانهای ویران، دو چشمم سیل بنیان است
درونم آتشی سوزان، برونم چهره خندان است
بهاری بود و بگذشت و خزانی ناگهان آمد
غمی در دل نشسته چون غباری بر گلستان است
قفس تنگ است و مرغ جان هوای باغ دارد باز
اسیر دام عشقم من، رهایی بس...
سینهام سرشار سوز است و سکوتش شعلهور دارد
دلم از درد تو داغیست که صد فریاد در دارد
نگاهم نغمهساز شب، نفسگیرِ نسیم توست
جهان بیتو غباری سرد، که رنگی معتبر دارد
ز خونِ دل نوشتم عشق، به خطِ لرزههای شب
قلم هم از غم نامت صد ترکِ مختصر دارد...
دریغا، دل به سودای تو خون شد، دگر بس نیست؟
غم عشق تو در جانم فزون شد، دگر بس نیست؟
بهار آمد، گل از هجر رخت پژمان شد ای جانم
ز عشقت حال قلب من چو مجنون شد، دگر بس نیست؟
ز هجرانت شبم تار است و روزم همچو زندانم...
دل ز سودای تو پر، جان ز تمنای تو مست
همچو نیلوفر، روان در آب دریای تو مست
چشم بیمارم به راه و دل به دامان امید
تا مگر بیند ز رخسارت تجلای تو مست
باده از جام لبت نوشم که تا جان گیردم
در میان بزم عشاق، از تماشای...
دل ز هجران تو ای ماه، به خون میغلطد
دیده از دوری تو، اشک فزون میغلطد
بخت اگر یاری کند، خاک درت بوسم من
در رهت چون گرد بادی سرنگون میغلطد
در شب هجران تو، شمع صفت میسوزم
جان من در آتش غم، واژگون میغلطد
مرغ دل در قفس سینه،...
دل ز غم در تاب و تب، جان به فغان شد این مرا
حال دل را کس نداند، این بیان شد این مرا
سوز دل در سینه پنهان، آتش اندر جان من
دود آه از دل برآید، آسمان شد این مرا
چشم گریان، گونه خیس و، لب به دندان میگزد...
دل ز هجران تو خون شد، دیده باران میکند
آتش عشقت جهان را جمله ویران میکند
یاد آن شبهای مهتابی که با هم داشتیم
اینک این قلب شکسته، درد پنهان میکند
باغبانی بودم و گلهای باغ آرزو
باد هجران، شاخههایم را پریشان میکند
همچو نیلوفر که پیچد بر سر دیوارها...
دل ز هجران تو در تاب و تب است امشب
جان به قربان تو بی حد و حساب است امشب
چشم گریان من از دوری رویت هر دم
چون دو دریای خروشان به عذاب است امشب
ابروی چون کمانت کرده مرا خانه خراب
فتنه انگیز و دلم را به خطاب...
دیده بگشا سوی صبح و رو نمایان کن، بیا
دل زغم ها پاک ساز و غصه پایان کن، بیا
ماه تابان در شب تاریک رویت را طلب
ای فروغ دیده جان دیده گریان کن، بیا
نغمه بلبل به شاخ گل تمنای تو کرد
با نوای عشق خود این باغ بستان...
در بزم دل افکند آن زلف چلیپاگون مرا
بخشید رهایی از غم آن خال هندوگون مرا
در حلقه رندان شدم سرمست و بی پروا ز غم
آزاد کرد از بند غم آن نرگس افسون مرا
چون شعله رقصان شد دلم در آتش هجران او
آتش زد و سوزاند دل آن...
از باده چون لاله رخسارم منور کن مرا
از غصه چون ابر بهاران خاک بر سر کن مرا
در سینه ام دریای غم دارد تلاطم های سخت
با موج لطف ای ساحل امید، لنگر کن مرا
از بس که در این میکده دیدم رخ زاهد فریب
ای پیر میخانه به...
یا رب از جام الستم مستِ حیرت کن مرا
محوِ دریای وجود از عین کثرت کن مرا
خاکِ پایِ عابدانِ کویِ عشقت کرده ام
با نسیمِ وصلِ خود فارغ زِ محنت کن مرا
دل به سودایِ وصالت چون کبوتر می تپد
از قفس های تعلق زود قسمت کن مرا
بر...
دل چو نیلوفر به آب غم زند پیوند را
میرباید رنگ شادی از رخ لبخند را
چون حباب از هستی خود دل بریدم ای دریغ
ساحلی دیگر کجا یابم دل بیبند را
در شب هجران ندیدم غیر داغ بیکسی
ماه هم پنهان نماید چهره مانند را
باغبان از شاخههای خشک...
دل چو نیلوفر به مرداب غم افتاد مرا
بی نصیب از چشمه سار کرم افتاد مرا
در شب یلدا دلم چون شمع سوزان می شود
آتش هجران به جان دم به دم افتاد مرا
چون درخت خشک در صحرا ندارم سایه ای
بی پناهی بین، چه بی محرم افتاد مرا...
چو نیلوفر به مردابم، ز ماندن جان شود فرسود
شود جاری روان چون رود، از این رخوت دلم نابود
به سان شمع سوزانم، ز بی مهری دلم خون است
ز هجران تو ای زیبا، وجودم آتشین چون عود
دل غمدیده ام چون برگ، به زیر پای تو افتاده
ز عشقت...
شبِ شیدا شد و دل رفت به دنبالِ تو باز
باد بیدار شد و برد مرا حالِ تو باز
چشمِ شب خیسِ چراغیست که میخندد و گفت
صبح میریزد از این پنجره بر فالِ تو باز
برگ با بغضِ بهاران به زمین گفت: بخواب
رود برخاست و شکست از لبِ...
دل به دریای خیال انداخت طوفان مرا
غمزه ای زد چشم مستی، برد سامان مرا
در خموشی صد سخن دارم به دل، نشنیده کس
ناله پنهان کند در سینه، پنهان مرا
خاک کویم سرمه سازند به چشمان نظر
جای دُرّ و گوهر است آغوش ویران مرا
باده ی عشقم بسوزد...
دل به دریای خیال انگیز رویا آشناست
جان به بوی گلشن پربار فردا آشناست
در خزان عمر، گلبانگ بهاران می زند
آن دلی کز نغمه های شور دریا آشناست
بسته ام دل بر نگاهی آسمانی رنگ و نور
چشم من با تابش خورشید صحرا آشناست
در سکوت شب، نوای عشق...
دل ز سودای تو سوزد شام هجران مرا
دود آهی شد به گردون نقش کیوان مرا
در هوای دیدن رویت دمی آسوده نیست
مرغ دل پر می زند در سینه بستان مرا
من که عمری در پی نان بودم از دکان غیر
عاقبت عشق تو آورد سوی خوان مرا
شمع...
دل به زنجیر هوس گشته پریشان مرا
شعله عشق است سوزانده نیستان مرا
تیغ الماس اگر سینه هامان بشکافد
میتوان یافت در آن نقش گلستان مرا
ناله مرغان سحر درس رهایی میدهد
نیست حاجت دگر افسانه زندان مرا
سایه سرو بلند از سر ما کم نشود
چشمه ساریم و صفایی...