زمانه گاهی مرا نوازش کرد و...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های صدیقه جُر
- زمانه گاهی مرا نوازش کرد و...
زمانه گاهی مرا نوازش کرد،
و گاهی چنان به صلیبِ تنهایی کشید
که حتی سایهام نیز از همنشینی
با من می گریخت...
من همان غریبهام
که در دادگاه بیرحمِ روزگار،
بیآنکه جرمی داشته باشم،
به گناه زنده بودن محکوم شدم.
وقتی شب، با انگشتان سردش،
چراغِ امید را در سینهام خاموش
میکرد.یکی صدای شکستن
استخوان های روحم را نشنید
من از جنسِ آدمهایی بودم
که زخم میخورند و لبخند میزنند،
تهمت میشنوند و سکوت میکنند،
میگریند و اشکهایشان را در
چاه عمیق تنهایی پنهان میسازند.
آه ای زمانه!چقدر بی رحمی،
تو با من چه کردی؟
مرا میان آینههای شکسته نشاندی
و از من خواستی تصویر خوشبختی باشم!
در سرزمین وارونهای زندگی میکنم
که درختانش ریشه در هوا دارند،
پرندگانش در قفس خیال می بافند
و حقیقت را با طنابِ دروغ
از بلندای عدالت آویختهاند...
من غریبم، نه چون کسی
مرا نمیشناسد،
بلکه چون هیچکس
درد و رنجم را به گوش
خودش نشنیده است.
ولی هنوز...در انتهای
این شب بیستاره،
قلبی در سینهام میتپد
که با تمام زخمهایش
از کسی دلگیر نیست
مطمئن هست روزی
کارما جواب هر خوبی
یا بدی را به بهترین شکل
می دهد،
شاید روزی زمانه بفهمد
آنکه امروز در کوچههای
غربت پرسه میزند
توقعی بجز لبخند آشنایی
نداشت،