متن زیبا متن اشعار کلاسیک
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن اشعار کلاسیک
با حسرت نا دیدنت ای گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را گر کتمان کنی جز تماشا چه کنم.
حافظ و...
سیگارِ نیمهتمامم را
روی لبهی پنجره گذاشتم.
صبح که برگشتم،
نیمی از شهر سوخته بود.
سحر خیزتر از من ،
عشقِ تو است که هر صبح
زودتر از من بیدار می شود
و تا آخرِ شب چشم روی هم
نمی گذارد
مالک جانم شدی با اینکه یارم نیستی
در دلم همواره هستی در کنارم نیستی
هر طرف را بنگرم تصویر زیبای تو بود
انتخابم هستی و در اختیارم نیستی...!
تو چون آیی، دلِ غمدیدهام جانی دگر گیرد
شبِ سردِ جدایی رنگِ صبحی پرثمر گیرد
بیا نزدیکتر، ای عشق، ای آرامشِ باران
که قلبِ خستهام از عطرِ تو شورِ سفر گیرد
مرا با یک نگاهت از غمِ این شهر رد کن باز
دلم میخواهد از چشمت نشانیِ سحر گیرد
من...
نمک خوردند نمک دان را ربودند
چه حرفایی ڪه پشت ما سرودند
ببین مارا که آسوده نشستیم .
و آنها بی قرارند ، چون حسودند
تو بیاندازه زیبا و غمگینی
آدم را دو چیز میتواند
تا این حد غمگین و دلشکسته کند:
اول، وطنی که خانهی اوست؛
دوم، کسی که عمیقاً دوستش دارد.»
شیخ گر فتوا علیه ات میدهد حق دارد او
با دو چشمت عالمی را نامسلمان کرده ای .
برای با تو بودن من به هر در میزنم؛ حتی
فلسطین میشوم اما؛ به اِشغالم نمیآیی .
کنارت عالمی دارد غزل در باغ چشمانت
نمی دانی چه زیبایی شدم معشوق پنهانت
بیا امشب به بالینم مرا با شعر مستم کن
بخوان با صوت آوازت ببر تا شهر ایمانت
میگم تموم شاعرا برای تو غزل بگن
میگم تموم عاشقا برات آواز بخونن
میگم که خورشید واسه تو، از پشت کوه سر بزنه
مرغِ امینِ قصهها، به پشت شیشهت پر بزنه
میگم تمومِ غصهها، بشن یه لبخندِ بلند
تا که دوباره وا بشه، رو لبِ مردمت لبخند
میگم که دستای...
کارِ سن نیستی که اینگونه زمین گیر شدم
من به اندازه ی غم های جهان پیر شدم
مرد نمیرد به مرگ
مرگ از آن نام جست
نام چو جاوید گشت
مردنش آسان کجاست
گاهی نباید صبر کرد !
باید رها کرد و رفت :
که بدانند اگر مانده بودی
رفتن را هم بلد بوده ای..
داری میری برو دیگه
به دلداری نیازی نیست
برو دست خدا همرات
عجب بغضی گلو گیره
نمیشه زورکی باشی
برو از مرز تقدیرم
قسم خوردم دمِ رفتن
جلو راتو نمیگیرم
برو که خسته و بیزار
از این دنیایِ تکراری
نمیخوام سدِ راهت شم
تو که قصدِ سفر داری
نلرزیده صدام...
تو آمدی؛
و ماه
مثل پرندهای سفید
از قفسِ آبگیرِ شب
به آغوشت پر کشید
تو اگر نیایی،
پنجرهها
به سنگ تبدیل میشوند؛
و اگر بیایی،
حتی سکوت
گل سرخ خواهد داد
مے نویسم "عشق" و مے لرزد دلم
مے نویسم عشق و اشکم مےچکد
مے نویسم یاد و یادت مے کنم
مے نویسم ابر و باران مے چکد
مے نویسم تا تو را پیدا کنم
از میان برگ های دفترم
تو کہ هستے ؟ تو چہ هستے خوب من
ای تمام...
صنما ز هجرِ رویت غمِ روزگار دارم
به امیدِ وصلِ رویت سرِ انتظار دارم
ز نسیم زلف مشکین خبر نگار آید
من از آن شمیم جان بخش هوس بهار دارم
شب و روز در خیالت چو ستاره می فروزم
به سرای تیره ی دل مَه آشکار دارم
ز جمال عالم...
دلا خونی ز دست لاله رویان
دلِ آشفته ام پر درد و هجران
غزالان وطن آرام و مدهوش
همه رفتند به جنت,، باغِ بستان
می نشینم در خیالم با تو خلوت میکنم،
خاطراتت را به صرف چای دعوت میکنم
میرسی و رو به رویم مینشینی با وقار،
تا در آید از دل دیوانه ی عاشق هوار
حرفمان گل میکندمیخندی ومن مستِ مست،
با نگاهی ازدو چشمت می رود جانم ز دست
از صدای خنده...
نقاش شدم بعد تو ،از بس که کشیدم...!
از دستِ تو و دستِ غم، ودستِ زمانه.!
در فالِ من ازشوقِ رسیدن خبری نیست.
درگیر تواَم تلخ ترین شعر و ترانه
هجر
ارسال شده در تاریخ : 07 خرداد 1405 | شماره ثبت : H9439283
مثل من آیا تو هم از دلبری رنجیده ای
از فراقش روز و شب را همچو نـِی نالیده ای؟
از سر شب تا سحر خون گریه کردی در خـَفا
صبح با لبخند زیبای نگار خندیده ای...