زیبا متن : مرجع متن های زیبا

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

یک شب بارانی...

باران که آمد دلم هوس پیاده روی را کرد،
شال و کلاه نکرده، لباس سیاه رنگ کلاه دارم را پوشیدم و به راه افتادم.
به کدام مقصد؟
به کنار که؟
آیا کسی هست پشت شیشه عینک فرق اشک و باران را تشخیص دهد؟
کسی هست مرا از سیاهی امشب رها کند؟
راستی یار قدم هایم کو؟
به کنار که اکنون در حال تماشاست؟
شاید دو فنجان قهوه و حتی شاید یک شاخه گل بر روی میزش.
صدای باران زیر صدای نفس های یارش،زیباست.
زیباست دیدن رویش حتی از پشت پنجره باران خورده خانه اش...
ZibaMatn.IR


ZibaMatn.IR

این متن را با دوستان خود به اشتراک بگزارید


انتشار متن در زیبامتن