زیبا متن : مرجع متن های زیبا

خان جونم خدابیامرز عاشق خیاطی بود.
عادت داشت ، چایی که بار می گذاشت ، کنار عطر هل و چای بابونه ، بساط نخ و سوزن هایش را هم پهن می کرد.
در پشت آن چرخ خیاطی قدیمی مارشالش می نشست و زیر لب آهنگ جان مریم محمد نوری را زمزمه می کرد
نطقش که باز می شد ؛ پندهایش هم شروع می شدند.
از همان حرف هایی که تا همیشه در ذهن آدم می ماندند.
یک روز از میان بساطش نخی را بیرون کشید و آن را سه گره کور زد.
گره اول به هر زور و سختی که بود با دستش باز شد.
گره دوم را هر چقدر هم زور زد نتوانست با دست باز کند پس از روی ناچاری به دندان هایش متوسل شد و آن را با دندانش باز کرد اما گره سوم ، چه با دست چه با دندان هر کاری کرد ، باز نشد که نشد.
قیچی را برداشت و آن را برید سپس رو به من کرد و گفت :《 رابطه آدم ها مثل نخ می مونه مادر ، وقتی توش چنان گره کوری افتاد که نه با دست باز شد نه با دندون ، خودت با قیچی ببرش.》
خانجون پنج سال پیش پشت همان چرخ خیاطی سکته کرد و مرد.
اما این روزها بیشتر از همیشه به حرفش فکر می کنم.
که کمتر کسی جسارت قیچی به دست گرفتن را دارد که بریدن از هر کسی بر نمی آید.
زهرا غفران پاکدل
ZibaMatn.IR
سیده مهدیه حسینی ارسال شده توسط
سیده مهدیه حسینی


ZibaMatn.IR
امتیاز دهید
5.0 امتیاز از 1 رای

این متن را با دوستان خود به اشتراک بگزارید

ارسال پروفایل در پروفایل گرام