ابر ابر ابر ابر ابر باران باران باران باران باران آهی ست گرفته سینه ی آسمان را
خدایا... حساب آه کشیدن هایم را داری؟ من به امید عدالت فردای تو امروز لال شدم!
این جا هیچ چیز سر جایش نیست حتا مد روی آه
این آه سینه سوز من دیوار سرد فاصله است
* آه * درد را کشیدم
پدر آه کشید مادر گریست من... از تکه های بغض آویزانم!
آخر داستان ما نقاشی از تصویر تو بود که آن را با آهی کشیدم
در خزان عمر به دیدار تو نمی آید فرصت آه.
عمر آینه بهشت، امّا... آه بیش از شب و روزِ تیر و دی کوتاه
ماییم و سینهای که بُوَد آشیانِ آه ماییم و دیدهای که بُوَد آشنای اشک...