چون به کام دل نشد دستی در آغوشت کنم می روم تا در غبار غم فراموشت کنم
چون تو حاضر میشوی من غایب از خود می شوم
اگر بر خیزم از جسمم تو هم پا می شوی با من ؟
وقتی نگاهم کرد خلع صلاحم کرد ماندم که با عشقش آخر چه خواهم کرد؟
اندر دل من درون و بیرون همه اوست
دانم که سرم روزی در پای تو خواهد شد
ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من
سال وصال با او یک روز بود گویی و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی
وقت دعا که می رسد جز تو هیچ برای خواستن نمی یابم
به خود آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
روز اول که دیدمش گفتم : آنکه روزم سیه کند این است
به قصد کشت ما لبخند میزد
خانه ی قلبم خراب از یکه تازی های توست
دلم هوای تو دارد هوای زمزمه ات..
تو به گوش دل چه گفتی که به خندهاش شکفتی
جز یاد تو بر خاطر من نگذرد ای جان
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو
بعد از تو هیچ عشقی آتش به خرمنش نیست
لبخند تو در سینه ی من قلب تپندست
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است
من خسته چون ندارم نفسی قرار بی تو به کدام دل صبوری کنم ای نگار بی تو ؟
بیا و خاطره ی خوبم شو و بگذار دلیل لبخندهای پنهانت شوم
ماه با آن همه زیبایی و نور افشانی کی فریبنده تر از روی فریبای تو بود
امشب دلم دوباره تو را خواست از خدا آه ای دعای هر شب من مستجاب شو ...