عشقی که در این دل هست دل را به نهایت برد این عشق تو چون خورشید دل را به قیامت برد از کثرت نالیدن جان را به لب آوردم این ناله ی جان فرسا جان را به شکایت برد جان را به لب آوردم، آن زلفِ تو سر می برد...
دوزخ شَرَری ز رنجِ بیهودهٔ ماست
گویند که سوزد دل عاشق به جهنم سوزندهتر از هجر تو بر دل شرری نیست